2777
2789
عنوان

داستان

991 بازدید | 18 پست

جیگرا یه داستان نوشتم نصفس..میذارمش بخونین نظرتونو بدین ادامه بدم یا نه..

مرسی عزیزامممممم دوستون دارم که وقتتونو میذارین برام

سلام
همه چی از دو سال پیش شروع شد...
***
پست1:
اردیبهشت ماه سال 1394
هوا خیلی خوب بود پنجره ی اتاقم و باز کرده بودم تا از اون هوای نبستا بهاری لذت ببرم.طبق معمول رو تخت ولو بودم و داشتم درس میخوندم.امتحانای خردادم بخاطر ماه رمضون زود هنگام جلو افتاده بود.خونه ی ما با خالم دوتا واحد روبروی هم بود.
-سلام شهلا آیلار کجاس؟
-تو اتاقشه درس میخونه
-مبینا میگ من پوسیدم تو خونه بریم یه سر پارک هوا خوبه!
بعد از حرف خالم اصن نفهمیدم دیگه چی گفتن.قلبم شروع کرد به تند زدن.
ذوق زده از حرف خالم دعا میکردم اونام با خانواده ی پرافادشون مثل همیشه پارک باشن.
عاشق بودم.یادمه ازون وقتی که سوم راهنمایی بودم عاشقش بودم!گاه و بیگاه به مغازشون سرک میکشیدم تا فقظ به بهانه ی خرید دلم یذره آروم بگیره.
عشقی که خیلی زود به خودش پروبال داده بود و اجازه ی پیشگیری رو از منی که تازه 15 سالم بود گرفته بود.
حتی اسمشم نمیدونستم.یادمه یبار رفتم تو مغازشون با دوستام،دوستم یچی گفت و من شروع کردم به خنده،برگشتم و با دیدنش قلبم ریخت.رو من خیره بود با لبخند خوشگلی که تا اعماق وجودمو میسوزوند و تمام بدنم میشد چشم برای دیدن و حس لبخندش.
اینقد تو فکر بودم ک نفهمیدم مامان اومد تو اتاق
-حاضر شو نیم ساعت بریم پارک بیایم آب و هوات عوض شه.
و چه میدونس قلب من برای همین نیم ساعت ها بی قراری میکند!
نیشی که میرفت باز شه رو بستم و رفتم سمت کمدم تا مانتوم رو انتخاب کنم.
دلم ضعف میرفت برای دیدنش!
فقظ دعا میکردم که باشه و نگا کنم به چشماش و غرق بشم تو لبی که بی بهونه باز میشدن به لبخند.
یه مانتوی مشکی کوتاه با شلوار مشکی برمودا تا روی ساق با شال قرمز رنگی پوشیدم.
جلوی آینه رژ قرمزی به لبام کشیدم و پاکش کردم تا فقط لبام رنگ بگیرن.
اهل آرایش نبودم با اینکه 18 سالم شده بود.به خودم برای آخرین بار نگاه کردم:چشایی مشکی با مژه هایی بلند و صورت بی اندازه سفیدم،با گونه های برجسته لبایی تقریبا خوش فرم با بینی ای گوشتی که همه میگفتن به صورتم میاد.
رفتیم به سمت پارک با خالم و مامانم و مبینا(دخترخالم که هشت ماه ازم بزرگتر بود و یه داداش 21 ساله به اسم مجتبی داشت)
تو راه با دخترخالم شروع کردم به حرف:
-خیلی بیشعوری مبینا اینقد که تو امسال داری میخونی 100% پزشکی قبولی ولی من چی!؟
-تو حالا وقت داری آیلارکو تا ساله بعد؟تازه تو از من خرخون تری اینو ک یادت نرفته؟!
به پارک رسیدیم عقب تر از خاله و مامانم بودیم آیدینا خواهر کوچیکم که 9 سال داشت جلوتر از ما دوید به سمت دوستاش!
با دیدن خانوادشان جلوی لبهام که به سمت بالا میرفتن روگرفتم و سمت جایی که دخترعموی مبینا نشسته بود رفتیم.
بعد سلام و احوال پرسی پیش خالم نشستم.
-اوه اوه آیلار از دماغ فیل افتاده هام که هستن
خندیدم و گفتم:
-آره نباشن آدم شک میکنه.
-بپر برو دوتا دونه چیپس بگیر بخوریم.
    -مثلا رژیمیا خاله.
-برای خودت گفتم من که تو خونه دارم آذوقه.
-عه عه عه،بذار به عمو موسی گفتم حالت جا میاد!
لبخن دندون نمایی زد و به ادامه ی بحث با زهرا جون پرداخت(دخترعموی مبینا)
منم ساکت به اینور اونور نگاه کردم تا شاید ببینمش ولی پیداش نکردم.نگام رفت سمت آیدینا که با دوست تازش رفتن سمت جدولای پارک و بعدش عشقم،سروپا چشم شدم برای دیدنش!تیشرت سورمه ای با شلوار جین.
قد بلندش که تقریبا به 195 میرسید با اون لباسا باعث شد نفس کشیدن یادم بره.
آروم از خیابون رد شد و اومد سمت آیدینا و دوستش.
چیپسی به دوست آیدینا داد و بوسش کرد.
لحظه ای در دل خواستم کاش صاحب آن بوسه من بودم و فقط من!
آیدینا و دوستش به سمت ما اومدن،آیدینا رو به من و مامان گف:
-مامان آنیتاستا
من چشامو ریز کردم تا بفهمم که چجوری از زیر زبونش بکشم عشقم چ نسبتی باهاش داره یا حداقل اسمش چیه!
آنیتا قری به گردنش داد و موهای لختش ریخت یه ور شونش.
-سلام مامان آیدینا،خوبید؟
-سلام دخترم تو خوبی؟
-مرسی
خالم با سیاست شروع کرد به سوال پرسیدن و آنیتام با سادگی در حالی که از چیپسش تعارف میکرد همه چیز و گفت و من چقد ذوق کردم که فهمیدم عشقم داییه آنیتا و دوتا پسر جوون 23 ساله به اسم آرمین و آرشه.
و چقد بیشتر ذوق کردم که فهمیدم فامیلیشون حیدریه!
نیم ساعت بعد به خونه رفتیم و من پرکشیدم سمت گوشیم!
تو اینستا سرچ کردم آرش حیدری و بعد 10 ثانیه اومد پیجش.
از ذوق نمیدونستم چی کنم،با لباس رو تخت مشغول گشتن بین عکسای آرش دنبال ردی از عشقم بودم!
که بالاخره پیدا کردم و چقدر قربون صدقش رفتم چقدر عکسشو بوس کردم.
رو عکس زدم تا ببینم اثری از تگ هس یا نه!
که دیدم بعله امیر مردانی اومد!
زل زدم به اسمش و زیر لب گفتم امیرو آیلار.
چقد بهم میان و نیشم از تصور اومدن اسمم کنار اسمش کش اومد!
زدم رو پیجش و بهش فالو رکواست دادم و رفتم سراغ درسم  فارق از اینکه ده مین بعد بهم پی ام داده بود
***

خوش اومدین به زندگیمون 3 قلوهای مامان:)

کشی به بدنم دادم و سعی کردم تموم خستگیم و با اون کش در کنم.

خمیازه ی بلندی کشیدم و به عربیم نگاه کردم.

پرتش کردم اونور و رو تخت دراز کشیدم و گوشیم و برداشتم و رفتم تو اینستا!

دایرکت برام اومده بوده بیخیال سمت دایرکتم رفتم که قلبم با دیدن پی امی که از طرف امیر بود و عکسش بهم گوشزد میکرد که آره خودشه ضربان گرفت!

یه لحظه حس کردم همه جای بدنم نبض میزنه!

روش زدم و پی امش و خوندم!

-سلام خانوم!!قیافتون برام آشناس!خوشحال میشم که باهم بیشتر آشنا شیم!

005....0935

پی امش و جواب دادم در حد یه کلمه!

-سلام!

بعد از چن ثانیه سین شد و پی امش اومد.

-خوبین؟حس میکنم قیافتون خیلی برام آشناس،کجایی هستی؟!

-قزوین توحید!

-واقعا؟حدس میزدم!

-شما به هرکی آشنا به نظر برسه شماره میدین؟

-نه راستش چهرتون به دلم نشست!زیبایی در عین با نمکی و جذابیت.

-لطف دارین

-چن سالتونه؟

-18 و شما؟

-روی بیوم نوشته حدس بزنید!

-اوه شما 29 سالتونه!

-بله

-خوشحال شدم از مصاحبت با شما،شب خوش

و دیگه جوابشو ندادم

حس خوبی تموم بدنمو در برگرفته بود

عشقم بلاخره باهام حرف زد

امیرم

شب موقع خواب فقط فکر میکردم به چشماش و اینکه بتونم دستاشو بگیرم و بتونم برم تو آغوشش و اینقد خودمو تو آغوشش حل کنم تا دنیا تموم شه و من تا آخر دنیا فقط عطر تنشو به مشام بکشم و لبریز شم از حس خوبه عاشقی

با همین خیالات به خواب رفتم.

***

خوش اومدین به زندگیمون 3 قلوهای مامان:)

***

صب ساعت هفت صبح بیدار شدم و به سمت سر کوچه راه افتادم تا سرویسم بیاد و به مدرسه برم برای آخرین امتحانم

همونطور که گوشیمو چک میکردم راه افتادم

پی امی که از امیر اومده بود باعث شد خنده ای که به لبم میاد و کنترل کنم تا فکر نکنن دیوونم و چه کسی خبر داشت از قلب عاشق من

-آیلار خانوم شما همیشه اینقد خشک و جدی برخورد میکنین؟

نفهمیدم انگشتام چی تایپ کردن.

-نه من فقط سعی میکنم عاشقی کردنو یاد بگیرم با کسی که 3 ساله بی مهابا دنبال ردی ازشم.

قبل اینکه سند کنم سریع پاکش کردم و فقط به گفتن«نه»قناعت کردم.

گوشیم شارز نداشت رفتم سمت مغازشون تا شارز بگیرم.

داشت با گوشیه سونیش ور میرفت.

سرشو بلند کرد و با دیدنم کپ کرد.

خنده ای که میرفت تبدیل به قهقهه بشه رو به زور جمع کردم.

-سلام خوبین؟یه شارز 5000 ایرانسل لطف میکنین؟

-سلام آیلــــــ

قبل اینکه حتی اسممو بگه خانومی وارد مغازه شد و مشغول برداشتن کلی وسیله شد.

مجبور شد حرفشو قطع کنه.

-ببخشید؟شارزم!

پوفی کشید و از دستگاش شارز و گرفت و بهم داد.

پول و گذاشتم و اومدم بیرون.

نفس حبس شدمو آزاد کردم و به چشماش وقتی به چشمام خیره بود فکر کردم.

چه حس خوب و بی ثباتی داره زل زدن به چشماش.

منی که هیچوقت به این نظریه که میشه حرف دل آدما رو از چشماشون فهمید ایمان نیاوردم امروز به خوبی حس میکردم که کلافست و میخواست که باهام حرف بزنه!

و معلوم نیست چقد خانوم مشتری رو به فحش کشیده!بیچـــــــارهــ!!


خوش اومدین به زندگیمون 3 قلوهای مامان:)

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

***

بهمن 1396

دستایی کمر باریکمو سفت میگیره!

اشکایی که از مرور خاطرات رو گونه هام اومدن و قبل اینکه بفهمه پاک میکنم و برمیگردم و تو آغوشش میرم.

-خانومم چطوره؟

چشمامو میبندم و برمیگردم به اون روز.

مثل فیلم از جلو چشمام رد میشه.

چشمامو از فشار درد سفت به هم فشار میدم.

دوره کردن خاطرات که گناه نداشت؟داشت؟

و کمی فکر کردن بد نبود.

از آغوشش بیرون میام لبخندی میزنم.

به سمت اتاقم حرکت میکنم.

صدای خداحافظی کردنش با مامانم و میشنوم.

و گاهی و فقط گاهی این دور بودن لازم بود نه؟

***

خرداد 1394

یه هفته از اون روز میگذره.

ارتباطم با امیر زیاد شده،هر روز به بهانه های مختلف زنگ میزنه تا حالم و بپرسه.

فکر کنم اونم بهم بی میل نباشه

حسای دخترونم بهم میفهموند که عاشقمه،عاشق که نه ولی خب یه حسایی بهم داره!

اگه نداشت چرا اونقدر پاپیچم شد؟

چرا 4 روز تمام هر روز بهم گوشزد میکرد که بهش زنگ بزنم؟

چرا به بهانه های مختلف بهم زنگ میزد؟

چرا بهم میگفت عزیزم؟

چرا هر روز میومد بیرون مغازه؟

خیلی احمقانه بود ربطش بدم به عشق و دوس داشتن ولی خب این اتفاق افتاد و جلوی چراهای احمقانه ی ذهنم و نگرفتم.

و کسی نفهمید ذوقی رو که از گفتن این حسای مسخره بهم دست میداد.

دختر بودم نه؟

از اتاقم بیرون میرم و بلند بلند با آهنگ جدیدی که علیشمس و مهدی جهانی پخش کردن میخونم.

همیــــــــشگیمی

تو زندگیـــــــمی

تو اوج دیوونـــــــــگی و دلبستـــــــگیمی

تو اسمــــونی

تو مهربـــــونی

قلب منو هرجا میری میکشـــــونی

با تو که هسـتم

چیزی نمیخـــــــام

واسم بسه همین که با تو راه میــــام

من دل سپردم به تو

واســـت

رفتی و دیدی من تـــورو از یاد نبـــــردم

 فوق العـــــــــــــــادم با تو

ول نکن دستاتــــــــــــو

تو دل من کســـــــی

نمیگیره جاتــــــــو

(فوق العاده،مهدی جهانی و علیشمس)

یهو آهنگو قطع کردم!

فکر کردم کمی!

ادامش هرچی به ذهنم فشار آوردم یادم نیومد!

بیخیالش شدم و زدم پی ام سی

مامانم رفته بوود خونه ی خالم و مثل همیشه با آیدینا اونجا بودن

بابا حسن 3.4 ساعت دیگه میومد.

بابام معمولا ساعت 11 میاد و من چون عادت به شام خوردن ندارم معمولا شبا نمیبینمش و دلم براش حسابی تنگ میشه.

ولی امشب با هم میخوایم نود ببینیم

حوصلم سر رفته،خونه خالمم برم مجتبی هست نمیخوام ببینمش

گوشیمو برمیدارم

میرم تو تل و روی عکس امیر زوم میکنم

پووووووووف دلم برات تنگ شده چش رنگیه من.

وکمی مالکیت دادن به جایی بر میخورد؟

یهو اسم امیر اومد رو صفحه.

قلبم تالاپ تولوپ میکرد،دل عاشق این اداها رو هم داشت نه؟

سبز و به طرف قرمز کشیم و جواب دادم:

-بله؟؟

-سلام خانوم.تا ما زنگ نزنیم حالی ازمون نگیریا،تو تلگرامم که آن میشی و به ما پی ام نمیدی.

داشتم میگفتم به عکست زل زده  بودم ولی جلوی خودمو گرفتم.

-شما آنلاینیایه منو چک میکنین؟

-بله!بالاخره یه آیلارخانوم که بیشتر نداریم.

-چی بگم؟

دلم غش رفت از لحنش.

-هیچی فقط اوکی بده به من

از اولم دلم باهاش بود.اینم برای این بود که نشون بدم دختر سنگین و خوبیم

-باشه قبوله!

-هان؟

-پیشنهادتونو میگم

-مرسی عزیزم جبران میکنم

لبخند قشنگی میزنم گویی که اینجاستو تماشاگر عشوه های من

موهامو پشت گوشم میزنم و میگم:

-لازم نیس فقط خوب باش

خوب باش

خوب باش

خوب باش

خوبــــــــــــــ بـــــــــــــــاش

خوش اومدین به زندگیمون 3 قلوهای مامان:)

بهمن 1396

سرمو میگیرم و داد میزنم خوب باش خوب باش

گریه میکنم هق میزنم با جیغ و داد میگم خوب باش

جعبه ی گردنبندام که رو میز بود و برمیدارم و میکوبم به آینه و همراه با شکستن آینه جیغ بلندی میکشم

با دو زانو رو زمین میشینم

اروم میگم خوب باش.

رو زمین بین شیشه خورده ها دراز میکشم و به صدای گریه های مامانم و دادای بابام پشت در گوش میدم

چرا گریه میکنه؟

مگه عاشقیه دخترش گریه داره؟

یا اوهم مثل دختر لوسش هوس خاطرات گذشته را کرده و فقط کمی میخواهد ای کاش در گذشته زندگی میکرد برای همیشه؟

کفر گفتن گناه است نه؟

اما نه.

من قبلا هم کفر گفته بودم!

من یک گناهکار بودم.

از یک قاتل گناهکار تر هم مگه داریم؟!

پدرم در را با هل باز کرد و قبل از اینکه اشک رو توچشمای زیتونیش حس کنم دوباره به خاطرات پیوستم!

***

اواخر خرداد 1394

موهام که تا سر شونه هام میاد و شونه میکشم و همونجور به امیر جواب میدم

صدای دینگ گوشیم بلند میشه

-آیلارم بیا ببینمت دیگ

پوفی میکشم،بعد اون جریان خیلی اوکی شدیم باهم.

ازون موقع گیر داده بیا ببینمت بیا ببینمت.

-امیر من نمیتونم

در واقع میتونستم ولی میترسیدم و نمیدونم این استرس و ترس از کجا نشات میگرفت.

-آیلار من به این کارا کاری ندارم سه شنبه میام دنبالت.

-اما

-عشقم اما نداریم.

-باشه

از الان استرس گرفتم.

-آیلارم این آهنگیو که میفرستم گوش کن ببین چقدر قشنگه!

شادمهر بود و من زیاد شادمهر گوش نمیدادم پس بیخیالش شدم.

-امیر چی میکنی؟

-هیچی تو خونم،آرش میخواد بیاد دنبالم بریم بیرون.

-آهان چخبرا؟

-سلامتیه شما خانومم.

-سلامت باشی عزیزم.

-فدای چشمای خوشگلت قشنگم!من برم لباس بپوشم؟

-برو عاقا

-قربونت بشم من.فعلا خدافظ

یبار دیگه نگاه میکنم به مکالممون و به این فک میکنم که چقدر عاشقشم.

کمی کور بودن که خلاف شرع نبود؟عشـــق است دیگــــــــــــر

میرم بیرون اتاقم به طرف آشپزخونه

با همون لبخندی که از حرف زدن با امیر روی لبم اومده بود مامانمو بغل میکنم!

غر زدناشم قشنگه!!

مـــــــادرهمه جورهــ زیباســـ

-نکن خرس گنده تو کی قراره آدم شی خدا میدونه ول کن منو کمرت شکست دختر!!!

-مامان گشنمه!!!

-کی شد تو بیای بگی مامان من گشنم نیست!!!

-وااااا مامـــــــــــان

-یامـــــــــــان

-من رفتماااا

همن لحظه آیدینا اومد تو آشپزخونه و گفت:گشنمه!!!

خندیدم به این انتقال حس های خواهری...کی گفته فقط بین دوقلوهاس...

مامانمم با لبخند رو به من گفت:تو یخچال نون هست پنیر هست هرچی دوس داری بخور!!!

غش غش زدم زیر خنده و گفتم:مرسی از انتخابای وسیعی که برام گذاشتی ننه ی گرامی!!!

به طرف اتاق میرم و به فردا فکر میکنم!!!

چی بپوشــــــــــــــــــــــم؟؟!

***

خوش اومدین به زندگیمون 3 قلوهای مامان:)

صبح از زور استرس زود بیدار میشم..

هول بودن که تعجبی نداشت،داشت؟؟

هی به لباسام فکر میکردم و تیپ احتمالیم و بررسی میکردم...

اخر سر تصمیم گرفتم یه مانتوی لجنی کوتاه با یه شلوار مشکی و شال مشکی بپوشم..مانتوم خیلی کوتاه بود و معذبم میکرد...

امیر اس داد ساعت 3 میام دنبالت!!

ساعت 2:30 شروع کردم به آماده شدن!

خط چشم کلفتی کشیدم و تو چشممو مداد زدم..

به مژه هام ریمل زدم و رژ زرشکی خوشرنگی به لبام زدم...

موهای جلومو اتو زدم و ریختم بیرون..

کیف بندی مشکیمو انداختم و رفتم بیرون...

یه ذره واستادم که یهو یه206 جلو پام زد رو ترمز..

ترسیدم و عقب رفتم!!سرمو بلند کردم دیدم امیر تو ماشین نشسته!!

از دیدنش ذوق کردم،استرس پرکشید ولبخند رو لبم اومد..خوش گذروندن که عیبی نداره هوم؟؟؟

سوار ماشین شدم برگشتم سمتش که دستشو رو هوا دیدم..

دستای کوچولومو گذاشتم بین دستای بزرگ و مردونش!!

موهای بورش تو آفتاب روشن تر از قبل شده بود...

دستمو بوسید و گذاشتش رو فرمون زیر دست خودش...

توی دلم چخبره؟؟؟مگه غیر این بود که بازیچه بودم؟؟؟چرا دلم عقلمو کور کرده بود؟؟؟

چرا منطقم بن بست بود برای فکرایی که از مغزم میان؟؟؟

چرا دوست داشتم خودمو بزنم به اون راه؟؟؟

چی باعث شد رو رفتاراش اسم عشقو بذارم؟؟؟

***

بهمن 1396

چشمامو باز کردم...

چشام از دستم که باندپیچی شده بود بالا رفت و رو سرم موند...

با صدای در اتاق سرمو چرخوندم و زل زدم به مامانم که با چشمای گریون اومد تو..

-چی کردی با خودت دخترم؟؟

-هیچی مامان چرا اینجوری میکنی با خودت؟؟؟

-چرا خودکشی کردی آیلار؟؟؟منو پدرت چی برات کم گذاشته بودیم؟؟؟هان چی کم گذاشتیم؟؟؟

-مامان خودکشی چیه؟؟؟؟آینه شکست منم فشارم افتاد افتادم روش!!!

خودکشی کیلو چنده!!

-راس میگی دخترم؟؟

-آره مامان من برای چی باید خودکشی کنم؟؟؟

-باشه دخترم بذار بگم بیان سرمتو بکشن بریم.

مامانم رفت و دوباره زل زدم به سقف!!پوزخندی به حرفای مادرم زدم!!

و نیش خندی به حرفی خودم!!

من قاتل بودم اما هیچوقت دست به خودکشی نمیزدم!!

قاتل تو ذهنم پررنگ و پررنگ تر شد!!

قاتـــــــــــــــــــل

چشمامو از زور درد سفت به هم فشار دادم تا شاید بتونم از هجوم خاطرات جلوگیری کنم ولی خاطرات ازین فشار دادنای بی اثر قوی تر بودن!!

ذهنمو در بر گرفت و برگشتم به 2سال قبل ***

خوش اومدین به زندگیمون 3 قلوهای مامان:)
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز