ما یه زمین فروختیم .که با برادر شوهرم شریک بودیم .من به شوهرم پیشنهاد دادم پولمونوبزاره تو بانک وام بگیریم .خونه ای چیزی بخریم .حالا میخواد باز شریکی با برادرش و باباش خونه پدر بزرگشو بخرن که کنار زمین باباشه .میگه موقعیتش خوبه .من دوست ندارم شریک باشیم .چون میدونه من مخالفم منو اصلا در جریان کاراشون نمیذاره مگه اینکه بپرسم میگه .بعدم میگه اصلا نظر تو برام مهم نیست .خیلی بیشعوره چیکارش کنم دارم فقط حرص میخورم .گفتم شاید فرجی بشه بتونیم از خونه مادر شوهرم بریم .حالا با این کارشون عمرا دیگه بتونیم ازشون جدا بشیم
نظرتو نميپوسه چون همش احساسي نظر ميدي ميخاي مادرشوهرت اينا نباشن
ولي اون اينده رو ميبينه بخاطر چهارتا كلمه حرف ك نميشه پولش از بين بره
ای خدای تنهاییِ من، چه بسا هر گره ای که در کار من میاندازی، همچون گرههای قالی باشد که با آنها برای سرنوشتم، نقشی زیبا بیافرینی. هرچه مرمر ساییدهتر شود، مجسمه زیباتر میشود.
وای درکت میکنم ... خیلی بده ادم شریک داشته باشه اونم فامیلش باشن دیگه حالا حالاها درخدمت خاندان شوهر هستی... شریکی خونه بسازن به این راحتیا هم نمیفروشنش به غریبه که ... باید باهاشون باشی... با شوهرت با زبون نرم و خوش و مهربون صحبت کن... اگر نمیتونی یه نامه براش بنویس بده بهش بخونه ... تمام دلایل خودت رو منطقی بهش بگو قشنگ تو نامه شرح بده ... اونم دلش از سنگ نیست اگر منطقی صحبت کنی حتما قبول میکنه و همینطور بهش بگو که چقدر دوسش داری و چقدر ارامش خودت و اون تو زندگی برات مهمه
بالاخره جمع سه نفره ما، چهارنفره شد... نورای عزیزم بدنیا اومد😍 لئا و نورا فرشته های زندگیم💚👸👱♀️.... اپدیت جدید امضام ما پنج نفره شدیم و یه گل پسر به جمعمون اضافه شده... درهرصورت همگیشون فرشته های زندگی منن ، خدایا پشت و پناه تمام بچه ها باش💋
الان زیر گوشش نشستن یاد میدن چ کنه کلیم پنبتو زدن خاک تو سر پدر مادری که از استقلال و جدا شدن بچشون میترسن و مث یه وزنه سنگین میچسبن به پاشونو زندگی بقیرو زهر میکنن