خاله همسرم زن دومه شوهرشه که شوهرش 35 سال بزرگتره رو به موته بچه هم نداره تنهای تنها دیشب رفتیم خونشون دختر شوهرش که یه خانمه مسن بود اومد خالش اومد مارو معرفی کنه گفت پسر خواهرمه همون که احمد دارن استاد دانشگاست مجید هم کامنده سعید هم رفته تو سپاه قبول شده اونم کارمنده اینم امینه.اون خانمم گفت ایشون چکارست بیشعور گفت این مغازه داشته اما نمیدونم چرا مغازشو و بای داد(یعنی از دست داد) دیگه اینم قسمت اینه دلی داداشاش همه خوبن.من خیلی خجالت کشیدم حس کردم خالش ننگش اومده از ما خجالت کشیده بگه شوهرم تو شرکته برا همین حرف برادر شوهرامو زد.اخه کل خانواده شوهرم فقط و فقط پول رو میشناسن پول داشته باش اما یزید باش.زنیکه گاو با اون سنش خجالت نمیکشه انگار شوهرم گناه کرده کارمند نیست یه طوری رفتار کرد انگار ما مستحقیم ک نیازمند کمک.بعدم شروع کرد تعریف کردن از برادرشوهرامو زندگیاشون.در صورتی که ما هم خوبیم فقط کارمند نیستیم.خونه داریم خوب میپوشیم خوب میگردیم.امان از جهل دلم سوخت جواب ندادم لعنت به من