به دانيال شيردادم خوابيد خواستم ازتخت بيام پايين برم توپذيرايي پيش شوهرم كه يهو وسط اتاق يه مارمولك ريز ديدم ژست گرفته بود نگام ميكرد يهوزبونم بنداومد فقط گفتم مهدي مارمولك بخدا مارمولك بعد نشستم روتخت شوهرم وارد صحنه شد مارمولك بدو شوهربدو منم هي ميگم مرگ من بكشش كيف پول منم دستش بود اخرزد كشتش برام اب اورد خوردم يكم به خودم اومدم دانيالم ازصدام بيدارشد حالا بيا بازشيربده بخوابه خونمونورنگ كرديم چندروزي دربالكن بازمونده بود ازاونجا اومده