امشب بابرادرشوهرموجاریم رفتیم بیرون تازه عروس دومادن به رابطه عشقولانشون خیلی حسودیم شدازوفتی شوهرم بدهی بالا اورده نزدیک شش ماهه یه بارم نگفت بهم دوست دارم یه کلمه باهام حرف نمیزنه نگام نمیکنه فقط جلوی بقیه فیلم بازی میکنه مگه من مقصرم ؟؟؟؟اگه پای دخترم وسط نبودخودموخلاص میکردم پدردرستوحسابی هم ندارم دلموبهش خوش کنم خدایاچراسهم من اززندگی این شدبعدشش سال اخه
دقیقا مثل من تازه امروز چقدر گریه کردم و دعوا کردیم اما ذره ای عوض نشد اصلا منو نمیبینه اصلا محبت نمیکنه حتی گوش نمیده وقتی حرف میزنم بعد توقع داره من بهش توجه کنم پررو شده
نه فقط یه دوست دارم نگام نمیکنه اصلا بامن حرف نمیزنه تانصفه شب بیرونه برمیگرده یه راست میره تواناقش ...
این هر روز هزار بار اشکمو درمیاره ولی دوست دارم گفتنش ی بند ورد زبونشه،اما برام هیچ اهنیتی نداره وقتی دلم خوش نیس،امشبم اومد گف بذا ببوسمت بعد بخابم گفتم نه نمیخام ناراحت شد و رفت
دوستت دارم هایت را بگو تو اگر نیاز به گفتن نداری من سخت محتاج شنیدنم