افسردگی گرفتم از بس چیزای غمگین شنیدم بیاین هر چیز خنده دار تو ذهنتونه تعریف کنید بخندیم
من و ابجیم داشتیم میرفتیم سرخیابون تاکسی بگیریم یه تاکسی ما رو دید واستاد تا ما بریم سوارشیم ابجیم کیفش یه بند کوتاه داره یه بند بلند اون بند کوتاه تو دستش بود اون بلنده آویزون شده بود آقا ما بِرَس نَرسِ تاکسی بودیم اومدم قدم بردارم پام گرفت تو بند بلند کیفش گیر کرد حالا مث لورل وهاردی اون میخاست بندش آزاد کنه من میخاستم پامو همینجوری بدتر تو هم میپیچیدیم من و آبجی هم از خنده قرمز شده بودیم سرمو بلند کردم راننده رو ببینم اونم داشت فرمونو گاز میزد