افرين
گل گفتي
من يه چيزي تعريف كنم
دخترخالم چون فاميل شوهرش دور بودن و ميدونست بعدا كلي رفت و امد ميكنن چند دست لحاف و تشك شيك و با كيفيت و دستدوز برا جهيزيش درس كرده بود خيلي پول بابتش داده بودن با پارچه لحافياي گرون و مرغوب و تزين شده
ميگفت به همسرم وسط حرفامون گفتم كه اينقدر شدن شوهرش با تمسخر خنديده بود و گفته بود واااا مگه طلا بافتن
دخترهالم ميگه خيلييي ناراحت شدم و تصميم گرفتم به مرور بهش ثابت كنم
بعد چند سال كه لحافا و بالشا كهنه شده بودن خالم ميخاست دوباره لطف كنه براشون نوشو درس كنه نذاشته بود
داده بود دست شوهرش گفته بوده عزيزم بريم پيش لحاف دوزا اينارو دوباره نو كنن نميدونم پارچه هاشو عوض كنن
ميگفت همسرم با خودش فك ميكرده الان يه مبلغ جزيي ميگيرن ديگه فوقش چنتا تيكه پارچه بي ارزشه
ميگفت لحافدوزه مبلغو كه گفت چشاي شوهرم از كاسشون زد بيرون
ميگفت همينكه فهميد چقد بابتشون پول و قسط داديم اون لحظه خيييليي حس خوبي داشتم
البته شايد خيلي مثالم واضح مربوط نباشه اما لازمه بعضي وقتا بعضي چيزارو به روشون بياري خانم