ما چن روزه خونه مستقل از خانواده شوهرم گرفتیم اما همچنان دعواهای ما سر خانوادش ادامه داره. اولا که روزی سه بار شوهرم میکوبه میره سرشون بزنه. من نمیرم باهاش میگه بیا گفتم تا سراغ نگیزن و دعوت نکنن نمیام. روز اول بچه خواهرش که ۸ سالشه اورده بود که بچه شش ماهه منو بغل کنه ببره نشون ننش بده. که دلم تاب نیاورد خودم باهاش رفتم تو ماشین نشستم تا برد و اوردش. روز دوم بچه خوابش میومد شوهرم میگف نخوابونش تا ننم ببیندش!! گفتم جون و سلامتی و ارامش بچت مهم نیست! خب ننت خوابیده ببیندش! که اخرشم ننش نیمده حتی بچه رو ببینه چون خواب بود نمیخندید! دلبری نمیکرد! روز سوم چون ننه باباش با هم قهر و دعوا کرده بودن و باباش زده بود بیرون اقا دمق بود کلا دیروز و دیشب دمق بود صبح زودم زنگ زد که بابام اومد یا نه حالا کجا بود خونه خواهرش سز کوچه همهمونم میدونستیم.روز چهارممیپرسه تو با کی از فامیل در ارتباطی! چون گفته بود که نباید خونه کسی از فامیل بری تا اونا بیان. ننه باباشم همه جا رو پر کردن که خاله دایی هاش گفتن برو جدا . حالا تازه دو زاریم افتاده میخواد ببینه کی اول میاد که تقصیرو بندازن گردن اون . امروزم میگه هر کی پرسید چرا رفتین جدا میگم چون زنم با ننم نمیساخت!
ننش ی روانیه بی تربیته که ب دستشویی رفتنتم کار داره. ب خواب و بیداری بچتم کار داره. هر روزم با من دعوا میکرد تو جامونو تنگ کردی هشت تا دخترم نمیتونن بیان. دختراشم هی پرش میکردن میفرستادنش. شوهرمم حرفای اونا رو تکرار میکرد. دیگه خسته شده بودم. الان از حرفای شوهرم که عین اونا حرف میزنه. بازم دعوا داریم باز سر خانوادش. چکار کنم ب ارامش برسیم ؟؟