فک کنم دوم دبستان بودم یه یارویی مزاحم شده بود بعد منم باهاش اس ام اس باز ی میکردم بعد یه روز گوشیم شارژ نداشت خاموش شد رفته بودیم کوه دیر وقت رسیدیم خونه من خوابیدم بابام میخواسته گوشی رو بزنه شارژ روشنش کنه بعد نزدیک ۲۰ تا پیام امد بالا شب هیچی بهم نگفت ولی صبح کلی نصیختم کرد بعد پسره همسایه روبه رویی بود بعد بابام شماره اش و داشته هبچی دیگه بابام پسره رو هم نصیحت کرد😁