سلام خانواده همسرم دیوونم کردن تو این 6 سال عذابی نبوده که نداده باشن تازه به روی خودشونم نمیارن که اذیت کردن و معتقدن ماکه کاری با شما نداریم.الان که بچه دارم بهتر شدن اما یه سره مادرشوهرم میگه تو شیر نداری.یا مثلا میگه بچه لباس نداره لباسای بهارو بدم بهش یا میخاست بشورتش میگه حوله نداره حوله بهارو بدم شیشه نداره شیشه بهارو بدم بهار نوه اون یکی پسرشه که عاشق اون پسرشه مادر شوهرم.اخه زن حسابی بچه من سیسمونی داشته همه چی داره.وقتی میرم خونشون بچه رو یه ثانیم به من نمیده خوب نگهش داره اما بچه جیغ میزنه منو میخاد به زور نگهش میداره یا من دارم پوشک عوض میکنم میاد چنگ میزنه ازم میگیره گیر میده بهن که تو دیر به دیر شیر میدی یا بچه رو میزاری پیش مامانت میری بیرون بچه گشنش میشه اخه مگه من عقل ندارم شیر بزارم براش.هر چی هم میگم فایده نداره به خدا اینا محبت نیست فقط منو ناراحت میکنه وقتی هم شیر میدم چشم میدوزه به سینم ببینه شیر میاد یا نه.ما تو خونه بابام زندگی میکنیم یه خونه نبش خیابون اصلی و جای خوب چند شب پیش پدر شوهرم مارو رسوند بعد گفت اینجا جای درست حسابی نیست مردمش بی فرهنگن اخه دوست داشتم بگم تو خوبی که تو خونه اجاره ای تو شهرک میشینی انقدر گیر میدن که بگم سرتون سوت میکشه یا همش به شوهرم میگه تو بخور لاغری زیاد بخور حتما غذا ندارین خونتون از وقتی از خونه ما رفتی لاغر شدی
اونا از لحاظ مالی خیلی پایینن اما هیچ وقت ما به روشون نیوردیم و با احترام برخورد کردیم
دقیقا به همین دلیل حسادت میکنن دیگه عزیز.خانمی متوجهشون کن که دخالت نکنن به خصوص مسایل خصوصی تون.اعتماد به نفس داشته باش گلم.فوقش بهشون برمیخوره 4 روز سرسنگین میشن.عوضش خودت آروم میگیری
مرو راهی که با ریگی بلغزی مشو بیدی که با بادی بلرزی تو را قدر و تو را قیمت، گران است مکن کاری که یک ارزن نیرزی...