۸ سال خونه پدرشوهرم زندگی کردم چرادروغ بگم ازنظر مالی نه ولی پدرشوهرم تامیخواست بره خیاربخره باید شوهرمن میرفت الان که خبرمرگم اومدم خونه خودمم همینه مامانم از بچگی من مریضی اعصاب داره انگار اون بچه منه مهمونی میگیره میگه من اضطراب گرفتم میشه توزودتربیای الانم یه خاله دارم ازمنم کوچیکتر انقدر رومخه وبیشعوره که خدامیدونه من خیلی وقته باهاش قهرم الان زنگ زده داره بچه میزاد میشه بیای اینجا پیش داداشات بمونی من باهاش برم داداشم ۷ و۱۲ ساله ان بخدا من داشتم بچه دنیامیاوردم بخاطر اینکه داداش کوچیکم شیرخواره بود حتی پشت دربلوک زایمان تاآخرمنتطر نموندن من خودم گفتم اگه سختتونه برید ولی توقع نداشتم واقعا برن