سلام دوسال پیش همسرم ده ملیون طلای آب شده خریده بود برا سرمایمون اونموقه که طلا گرون شده بود نفروخت سود کنیم بعد امروز میگه چنده خبر داری ؟ گفتم نه فکر کنم ارزون شده نگاه کرد دید بله قبلن که صعود کرده بود اگه میفروخت خیلی سود میکرد بعد انگار که دست منه میگه چرا اونموقه که گرون بود نگفتی بفروشیم زنای مردم قیمت برنج و.... همه چیو به شوهراشون هر لحظه میگن توچرا بی تفاوتی و مهم نی برات ؟میگم بابا مگه با من مشورت کردی خریدی که الان میخواستی بفروشی از من طلب داری ؟ میگه تو برات مهم نیست میگم چه گلی به سر من زدی مگه انتظار داری؟ زنای دیگه روی خوش میبینن شوهراشون مشورت میکنه باهاشون . همکاری میکنن تو خودتی و خودت والا مگه طلاهاتو من پوشیدم یا چی؟ میگه مگه مردای دیگه برا زناشون چیکار میکنن من نکردم ؟ برو بابا اصلن دعوا و فش داد رفت انگار من ارزون کردم واللا هی به من میگه کم خرج کن برو سر کار خودش فقط یه کار کارمندی داره شغل دوم داشت که اونم دعوا کرد نرفت میگه خرجتو کم کن من نرم سرکار دوم . تو برو سرکار. بخدا اگه بخوام نام ببرم خرجی ندارم بچه نداریم مستاجر نیستیم میگه برام شربت درست کن درست میکنم نمیخوره درست نکنم میگه حرف گوش نمیدی دیوونه شدم از دستش همش بهونه و ایراد میگیره قهر میکنه وقتی هورموناش بالا پایین میشه میاد معذرت خاهی خسته شدم بخدا چیکار کنم با این شوهر ؟