نمیدانم چطور بنویسم، انگار کلمات هم شرم دارند از وصف این حجم از دلتنگی و تنهایی.
خانه سکوت مطلق است... روی جاکفشی، کفشهای کوچکِ دخترِ ۸ سالهام بیصدا منتظرند. دختری که چشمانش، هم تهیهکننده بغض است و هم دلیل زنده ماندن من.
امروز وقتی شانهاش کردم، خیره شد به آینه و با همان صدای کودکانه و معصومانهاش پرسید: «بابا... یعنی بقیه مامان دارن، من ندارم؟ یعنی کسی نیست منو بغل کنه ببوسته؟» قلبم ریخت. خرد شدم. تو خودم شکستم و نتونستم حتی یک کلمه بهش جواب بدم. رفت توی اتاق و تو خودش مچاله شد.
خدایا! منِ مرد، تا جایی که توان داشتم براش هم پدر شدم، هم کوشیدم جای خالی را پر کنم، اما من دستم خالیست. من عطر آغوش مادر را ندارم. من بلد نیستم ببافم
بلد نیستم نوازشهای زنانه کنم. دخترم در سنی است که به یک آغوش امن، به یک پناه، به یک فرشته نیاز دارد.
از ته دلِ شکستهام، با چشمهای خیس، از تو میخواهم خدایا... کسی را سر راه ما بگذار که اسمش «نامادری» باشد، اما رسمش «مادری» باشد. فرشتهای پاکدامن و مهربان که این طفل معصوم را مثل گوشت و پوست خودش بداند، دست روی سرش بکشد و زخم دل این بچه را التیام ببخشد.
خدایا به حق دلِ شکسته این دختر ۸ ساله، طوری تقدیرمان را بنویس که دیگر حسرتِ یک آغوش مادرانه در دلش نماند... من خستهام، پناهم جز تو و رحمتت نیست.
کسی اینجا هست که دردم را بفهمد؟ دعایم کنید