2777
2789
عنوان

نامادری

81 بازدید | 8 پست

نمیدانم چطور بنویسم، انگار کلمات هم شرم دارند از وصف این حجم از دلتنگی و تنهایی.

خانه سکوت مطلق است... روی جاکفشی، کفشهای کوچکِ دخترِ ۸ سالهام بیصدا منتظرند. دختری که چشمانش، هم تهیهکننده بغض است و هم دلیل زنده ماندن من.

امروز وقتی شانهاش کردم، خیره شد به آینه و با همان صدای کودکانه و معصومانهاش پرسید: «بابا... یعنی بقیه مامان دارن، من ندارم؟ یعنی کسی نیست منو بغل کنه ببوسته؟» قلبم ریخت. خرد شدم. تو خودم شکستم و نتونستم حتی یک کلمه بهش جواب بدم. رفت توی اتاق و تو خودش مچاله شد.

خدایا! منِ مرد، تا جایی که توان داشتم براش هم پدر شدم، هم کوشیدم جای خالی را پر کنم، اما من دستم خالیست. من عطر آغوش مادر را ندارم. من بلد نیستم ببافم

بلد نیستم نوازشهای زنانه کنم. دخترم در سنی است که به یک آغوش امن، به یک پناه، به یک فرشته نیاز دارد.

از ته دلِ شکستهام، با چشمهای خیس، از تو میخواهم خدایا... کسی را سر راه ما بگذار که اسمش «نامادری» باشد، اما رسمش «مادری» باشد. فرشتهای پاکدامن و مهربان که این طفل معصوم را مثل گوشت و پوست خودش بداند، دست روی سرش بکشد و زخم دل این بچه را التیام ببخشد.

خدایا به حق دلِ شکسته این دختر ۸ ساله، طوری تقدیرمان را بنویس که دیگر حسرتِ یک آغوش مادرانه در دلش نماند... من خستهام، پناهم جز تو و رحمتت نیست.

کسی اینجا هست که دردم را بفهمد؟ دعایم کنید

خودم 32 سالمه خانومم 26سالش بود 3سال پیش ازدواج کرده بودیم دخترمون 27 شهریور 98 به دنیا اومد خودم کارمند بانکم زندگی خیلی خوب و شیرینی داشتیم تا اینکه تو 23فرودین همین سال خانومم از سر کار اومدنی یه موتور سوار زد بهش وبعد 10روز عمرشو داد به شماها.منم تو زندگیم خیلی سختی و تنهایی کشیده بودم چون منم مثل دخترم تو سه سالگیم مادرمو از دست داده ام و هیچ خواهر و برادری ندارم پدرمم توسال 86 فوت شد و منو تنهای تنها گذاشت با خانومم که پرستار بود تو بیمارستان بستری بودنی اشنا شدیم وقتی دید هیچ کسی رو ندارم خیلی بهم میرسید تا اینکه یه روز خودش بهم پیشنهاد داد و ازدواج کردیم زندگیمون از همون اول خیلی خوب بود یه بار هم باهم قهر نکرده بودیم و همیشه میگفتیم و مخندیدم موقع بارداریش هم انگار همه دنیا رو بهمون داده بودن با خودم میگفتم همه روزای سخت و تنهاییم تموم شد و الان دیگه خوشبخترین مرد دنیام تا اینکه عید همین سال رفت و ما رو تنها گذاشت به خدا اگه دخترمون نبود نمیتونستم یه ثانیه هم دووم بیارم ولی به خاطر دخترم مجبورم قوی باشم حالا هم از شما دوستا و خواهرهای خانومم میخوام کمکم کنین تا خواهر زادتون رو به نحوه احسنت تربیت و بزرگش کنم

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اخی خدا رحمتش کنه🥲

خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه

خودم 32 سالمه خانومم 26سالش بود 3سال پیش ازدواج کرده بودیم دخترمون 27 شهریور 98 به دنیا اومد خودم کارمند بانکم زندگی خیلی خوب و شیرینی داشتیم تا اینکه تو 23فرودین همین سال خانومم از سر کار اومدنی یه موتور سوار زد بهش وبعد 10روز عمرشو داد به شماها.منم تو زندگیم خیلی سختی و تنهایی کشیده بودم چون منم مثل دخترم تو سه سالگیم مادرمو از دست داده ام و هیچ خواهر و برادری ندارم پدرمم توسال 86 فوت شد و منو تنهای تنها گذاشت با خانومم که پرستار بود تو بیمارستان بستری بودنی اشنا شدیم وقتی دید هیچ کسی رو ندارم خیلی بهم میرسید تا اینکه یه روز خودش بهم پیشنهاد داد و ازدواج کردیم زندگیمون از همون اول خیلی خوب بود یه بار هم باهم قهر نکرده بودیم و همیشه میگفتیم و مخندیدم موقع بارداریش هم انگار همه دنیا رو بهمون داده بودن با خودم میگفتم همه روزای سخت و تنهاییم تموم شد و الان دیگه خوشبخترین مرد دنیام تا اینکه عید همین سال رفت و ما رو تنها گذاشت به خدا اگه دخترمون نبود نمیتونستم یه ثانیه هم دووم بیارم ولی به خاطر دخترم مجبورم قوی باشم حالا هم از شما دوستا و خواهرهای خانومم میخوام کمکم کنین تا خواهر زادتون رو به نحوه احسنت تربیت و بزرگش کنم
روح همسرتون در آرامشچن ساله فوت کردن؟

خیلی وقته

خودم 32 سالمه خانومم 26سالش بود 3سال پیش ازدواج کرده بودیم دخترمون 27 شهریور 98 به دنیا اومد خودم کارمند بانکم زندگی خیلی خوب و شیرینی داشتیم تا اینکه تو 23فرودین همین سال خانومم از سر کار اومدنی یه موتور سوار زد بهش وبعد 10روز عمرشو داد به شماها.منم تو زندگیم خیلی سختی و تنهایی کشیده بودم چون منم مثل دخترم تو سه سالگیم مادرمو از دست داده ام و هیچ خواهر و برادری ندارم پدرمم توسال 86 فوت شد و منو تنهای تنها گذاشت با خانومم که پرستار بود تو بیمارستان بستری بودنی اشنا شدیم وقتی دید هیچ کسی رو ندارم خیلی بهم میرسید تا اینکه یه روز خودش بهم پیشنهاد داد و ازدواج کردیم زندگیمون از همون اول خیلی خوب بود یه بار هم باهم قهر نکرده بودیم و همیشه میگفتیم و مخندیدم موقع بارداریش هم انگار همه دنیا رو بهمون داده بودن با خودم میگفتم همه روزای سخت و تنهاییم تموم شد و الان دیگه خوشبخترین مرد دنیام تا اینکه عید همین سال رفت و ما رو تنها گذاشت به خدا اگه دخترمون نبود نمیتونستم یه ثانیه هم دووم بیارم ولی به خاطر دخترم مجبورم قوی باشم حالا هم از شما دوستا و خواهرهای خانومم میخوام کمکم کنین تا خواهر زادتون رو به نحوه احسنت تربیت و بزرگش کنم
خیلی وقته

ایشالا یه همسر و همراه خوب قسمتون میشه

من دو مورد تو فامیلامون دیدم واقعا فرشته هستن وهیچ فرقی بین بچه های همسرشون و خودشون قائل نیستن

ایشالا یکی از همونا قسمت شما


گرونترین درسای زندگیتو از ارزونترین آدما یاد میگیری💔
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108