صبح که چشمامو باز کردم، دیدم کیان بالا سرم وایساده و زل زده بهم.
«مامان، بیداری؟»
«الان دیگه آره.» خمیازه کشیدم. «چی شده؟»
شلوارکشو داد بالا و زانوشو نشونم داد. «چسبه کنده شده. ببین، زخمم سفت شده!»
نشستم و نگاه کردم. یه لایهی نازک قهوهای رو خراش بسته شده بود.
«اینو بهش میگن پوسته. یعنی داره خوب میشه. فقط دست بهش نزنیها، باشه؟»
سرشو تکون داد، ولی یه جوری که اصلاً مطمئن نشدم.
سر صبحونه علی از سفر کاری رسید. هنوز کتشو درنیاورده بود که کیان پرید جلوش.
«بابا! من دیروز بیدست دوچرخه سواری کردم!»
«جدی؟ ایول!»
«بعدش افتادم.»
علی یه نگاه به من انداخت. منم فقط شونههامو انداختم بالا.
«بعدش مامان زانومو شست. منم گریه نکردم.» یه کم مکث کرد. «زیاد گریه نکردم.»
علی خندید و بغلش کرد. «پس قهرمانی دیگه.»
منم تو دلم خندیدم. اگه میدونست دیروز خودم چقدر ترسیده بودم...