2777
2789
عنوان

قسمت4

77 بازدید | 2 پست

صبح که چشمامو باز کردم، دیدم کیان بالا سرم وایساده و زل زده بهم.

«مامان، بیداری؟»

«الان دیگه آره.» خمیازه کشیدم. «چی شده؟»

شلوارکشو داد بالا و زانوشو نشونم داد. «چسبه کنده شده. ببین، زخمم سفت شده!»

نشستم و نگاه کردم. یه لایهی نازک قهوهای رو خراش بسته شده بود.

«اینو بهش میگن پوسته. یعنی داره خوب میشه. فقط دست بهش نزنیها، باشه؟»

سرشو تکون داد، ولی یه جوری که اصلاً مطمئن نشدم.

سر صبحونه علی از سفر کاری رسید. هنوز کتشو درنیاورده بود که کیان پرید جلوش.

«بابا! من دیروز بیدست دوچرخه سواری کردم!»

«جدی؟ ایول!»

«بعدش افتادم.»

علی یه نگاه به من انداخت. منم فقط شونههامو انداختم بالا.

«بعدش مامان زانومو شست. منم گریه نکردم.» یه کم مکث کرد. «زیاد گریه نکردم.»

علی خندید و بغلش کرد. «پس قهرمانی دیگه.»

منم تو دلم خندیدم. اگه میدونست دیروز خودم چقدر ترسیده بودم...

چرا هر پارت رو تو یه تاپیک جدا میذاری

همه رو یه جا بذار

 الهی شکر🙏🙏 من معجزه خدا را دیده ام.. گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود، گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود..  الهی شکر بخاطر همه نعمت هات🙏🙏🙏

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108