دانشجو بودم
از دوستم شنیدم همکلاسیامون ک متاهل بودن جفتشون،تو خونه قرار گذاشتن واسه درس خوندن و...تو مسیر فکر میکردم چکار کنم ک یهو ی مامور دیدم که باهم سلام علیک داشتیم سر جریانی...با هزار مکافات ازش کمک خواستم که فقط بترسونتشون.چون قبلنم اومده بود در خونه مجردیمون و میگفت همسایه ها خبر دادن...ازش خواهش کردم و قبول کرد و رفت در خونه ای که اونا توش قرار داشتن
فرداش زنه که نیومد دانشگاه
مرده هم خیلی سرسنگین بود باهمه و همش تو فکر،زنه چند روز بعد به دوستم گفته بود ک خدا بهمون رحم کرده مامور اومده بوده و آبرومون میرفته و البته ابراز پشیمونی کرده بود