مادرشوهرمو گاهی اوقات میریم بیرون با خودمون میبریم. یه موقعا زنگ میزنه ما پارکیم شوهرم میگه بش نگو اومدیم بیرون ناراحت میشه. یا یبار از دهنم پرید خیلی عادی یه چیزیو داشتم تعریف میکردم، گفت کجا بودید اینجوری شد؟ گفتم فلان جا. سری شوهرم ماستمالیش کرد که آره رفته بودیم دکتر برگشتنی یه سر رفتیم سر راه بود🙄یعنی چی!!
احسنت یه عروس خوب همچنان که زندگی و تفریح خصوصی خودشو داره ولی سعی میکنه حس حسادت مادرشوهرو برنیانگ ...
نمیخوام که حسادتش برانگیخته شه دوست دارم بدونه خودمونم دوست داریم یه وقتا تنها باشیم اینجوری یبار بفهمه تا سر کوچه رفتیم ناراحت میشه. من خودم ب فکرشم که میگم یه موقعها باهامون بیاد گناه داره وگرنه خیلی همینم مخالفن
والا ما هم همینطور نشد یه جایی تنهایی بریم همش باید کل خانوادش باشن انگار اگه نبره دنیا از بین میره مشکل اینجاست که خانواده شوهرم همه بالای هشتاد کیلو من چهلو پنج کیلوبی بینشون له میشم عید میگفت بربم مسافرت گفتم برید خوش بگذره گفت مگه تو نمیای گفتم کل راه به سختی بشینم با یه بچه کوچیک ولی اصلا نگفت خوب خودمون میریم یا اگه بخوایم مهمونی بریم خواهر شوهرم بگه نمیام حوصلع ندارم ما هم نمیریم
والا ما هم همینطور نشد یه جایی تنهایی بریم همش باید کل خانوادش باشن انگار اگه نبره دنیا از بین میره ...
واالا خانواده شوهر منم چاقن یه دخترم داره ور میداره میاره اصلا نمیگه شاید این بدبخت له شه میریزیم تو ماشین یه مسافت طولانیو میریم فکره اینه دخترشم بیاد گردش حالا به هر قیمتی