ای بابا چرا اینطوری میشم قبلا بیخیال بودم.الان دارم از استرس میترکم😕
عب نداره همین استرس ها برات میشه خاطره الان که یادم میاد شب قبل از عقدم از استرس نمیخابیدم مامانم و ابجیم هی میومدن بالاسرم شعر میخوندن و مسخرم میکردن میخندیدن چ روزایی خوشی بود هیییی
من که تایه مدت قبل و بعدش غذاازگلوم پایین نمیرفت! بعد عقد میرفتیم کاپی شاپ نمیتونستم سفارشمم بخورم! یکم همو نگاه میکردیم(حرفم نمیزدیم😂) میدیدیم ساعت 10شبه و پرسنل الاف مائن😊
کتاب گرون شدصف نکشیدیم،،،شایدتنهادلیل صف کشیدنهامون همین باشه😕
من که روز عقدم امتحان داشتم اصلا نرسیدم برم آرایشگاه خودم آرایش کردم 😁 یادش بخیر شب قبلسم همسرم چون خونسون شهر دیگه بود خونه ما بود نصف شب قایمکی رفتم اتاقش😎😎😎