مامان بزرگم فوت کرد
نشستم تو خونم منتظرم فردا بشه برم خونه ی مامانم
پس فردا تشییع هست
به دیوار زل زدم
حوصله ی ادما رو ندارم
تمام تنم درد میگیره فیبرومیالژیا دارم با کوچیک ترین ناراحتی تنم شروع می کنه به درد گرفتن
اولادای بی خودی داشت حتی مامانم براش
خیلی زن خوبی بود
می دونستم میمیره چند ماه پیش خوابشو دیده بودم
حتی می دونستم دوشنبه دفن میشه حسم می گفت