خلاصه بعد دوماه دوستمم گفتش بیا من بهش زنک بزنم باهاش حرف بزنمم رابطتتونو اوکی کنم باهمم منم قبول نکردم گفتم دوماه گذشته اون دیگه بهم من براش مهم نیستم ذره ای بهم حسی نداره امکان نداره برگرده..🥲
دوستم گفت تو کاریت نباشه بسپر به من من باهاش حرف میزنمم منم قبول کردم زنگ زد بهش حرف زد از پشیمونیم افسردگیو حال روحانی داغونم بهش گفت بعد منم دیگه مامانم فکر نمیکرد به احمد برگردم براهمین اومدم التماسش کردممم به هیچ وجه قبول نمیکرد باهام برگرده بنظرتون اگه دوسم داشت انقدر راحت قبولمیکرد که منو از دست بده؟🥲
ولی انگار تو این رابطه من بیشتر عاشق بودم براهمین ضربه خوردمم🥺💔
تا میتونستم خودمو پیشیش کوچیک کردم التماسش کردم میتونم بگم افتادم پای منت کشی که فقط قبول کنه ما دوباره باهم باشیممم بهش گفتممم تروخدااا من بدون تو نمیتونممم و هرجوریکه فکرشو کنید خودمو غرورمو جلوش زیر پا گذاشتم فقط برا اینکه برگرده تا اینکه قبول کرد بلاخره بعد از اینکه تا میتونست کاریی کرد تا من جلو پاش خودمو خورد کنممم تا بعد رضایت داد که برگرده دوباره بچه هااا من خودمو،خیلیی کوچیک کردممم واسه کسیی که فقط خودش تو زندگیش براش مهمم بوددد🥺💘
ما برگشتیم ولی رابطمون به خوبیی و زیبایی قبل نشود اون دیگه یه طرفیم هم بخاطر این بود که شرایط منو کنار خانوادم درک نمیکرد منو با خودش مقایسه میکرد که از هفت دولت آزاده
دیگه قدمی برا من بر نمیداشت واسه خوشحال کردن من برا من کمتر وقت میزاشت رابطه ما لانگ بود من نه شرایطش داشتم که حتی باهاش ویدیو کال بگیرمم از طرفی اعتماد به نفسم نسیت به قیافم خیلی پایین بود حتی مادرم نمیزاشت برم تهران و ببینمش و اونم هیچوقت حتی نمیگفت که من بیام منم اصرار نمیکردم چون حق داشت خانواده من از رابطمون اطلاعی نداشتن و قطعا اگه میومد براش دردسر میشد. من دلم میخاست تو رابطه عشق و علاقه ببینیم اون به ظاهر اینو نشون میداد ولییی من میفهمیدم میتونستم حس کنمم که چقدر آدم بی ذوق و احساسیههه🥲 دلم میخاست ازم تعریف کنه بدونه اینکه خودم بهش بگم حواسش بهم باشه بره دنبال اینکه چیکار کنه حتی با این حال که رابطمون مجازیههه منو خوشحال کنه بهم حس دوست داشته شدن بده چمیدونم یه حرکتیی یه قدمیس در جهت شادیه دل من بزنه همش حرکت از من بود همش من کلیپ میفرستادم براش کلیپ خنده دار همش من باهاش حرف میزدممم مشورت میدادم از تجربیاتم میگفتم بهش اون چیزیی راحب خودش و روزمرگیاش به من نمیگفت خسته شده بودم از اینکه همیشه من دارم باهاش حرف میزنم همش من سر صحبت باز میکنم زنگ میزدم فقط بلد بود بگه سلام چطوری خوبی چه خبر من اگه ۱۰۰ تا حرف میزدم اون ۱۰ تا حرف میزد هیج شوق و ذوق و علاقه ای من توی این آدم نمیدیدم خیلی وقتا توی چت خیلی سرد رفتار میکرد باهام من احساس میکرد هرچقدر که میگذشت با اینکه من برای بهتر شدن رابطمون تلاش میکردم و سعی میکردم خودمو بهتر بکنم اخلاقای بدمو صدمو براس این آدم بزارم ولییی میددمم این آدم هیج تلاشیی برای رابطمون نمیکنه خیلی بی ذوق و شوق رفتار میکنه عین ربات منم دیکه خسته شدم این آدم اصلا راجب کارای روزمره خودش زندگیش اهدافش علایقش درمورد خصوصیاتش باهام حرف نمیزد دیگه تا همین چند روز پیش بود که دیگه خسته شدممم از این رفتاراش به روش آوردم.. و توجیه کرد مثل همیشه رفتاراشو منو مقصر دونست و اینجوری شد که واسه همیشه کات کردیمم🥲💔