2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

| مشاهده متن کامل بحث + 316 بازدید | 35 پست

تمام زندگیم شده بود احسان میگفتم خداروشکر اونی که میخواستمو پیدا کردم انقدر خام حرفاش و دروغاش بودم که نفهمیدم وعده هاش همه دورغ محضه بهم میگفت باهم ازدواج میکنیم و..منو برده بود تو آسمونا اونجا سیر میکردم برای خودم زندگیمو متصور میشدم با بچه و زندگی شیک و رویایی انقدر دوسش داشتم که هر وقت میرفتیم خونشون براحتی عشق بازی میکردیم و خودمو در اختیارش میذاشتم مامانش و خواهرش این موقع ها خونه نبودن ی روز از همین روزا بعد خوردن چایی متوجه شدم سرم گیج میره و تو حال خودم نیستم و احسان طبق معمول باهام عشق بازی کرد ولی اینبار فرق میکرد...

دختری به دنبال کشف حقیقت

انقدر نادان بودم که نفهمیدم چیزی ریخته تو چایی و من به اون حال شدم و سرگیجه داشتم انقدر نادان بودم که نفهمیدم چه بلایی سرم آورده انقدر نادان بودم که نفهمیدم چرا موقعی که لباس زیرمو میخواستم بپوشم دیدم نیست و سریع رفت لباس زیر خواهرشو آورد بهم داد تا بپوشم گفتم مال خودم کجاست چرا اینو آوردی نگو که خونی که ازم اومده رو با لباس زیر من تمیز کرده حتی من نفهمیده بودم چی بهم گذشته گیج و منگ بودم اینها رو بعدها فهمیدم که چکار کرده بامن به همین منوال رابطه داشتیم سادگی من در حدی بود که نمیفهمیدم احسان دخول کامل داره یه روز بهش گفتم پس کی میای خواستگاری گفت عجله نکن ب زودی فعلا یکم کار دارم ماه بعدش دیدم پریود نمیشم وای دنیا رو سرم خراب شد بله باردار شده بودم حالا باید چکار میکردم به کی میگفتم خواهری که مثل غریبه بودن ...باز ته دلم خودمو دلداری میدادم که احسان دوسم داره ازدواج میکنیم سریع نمیذاریم کسی بفهمه با گوشی خونه زنگ زدم احسان گفتم میخوام ببینمت باهات حرف دارم،اون موقع برادرم مسعود محل کارش اصفهان بود وحیدم ازدواج کرده بود پیش ما نبود همش تو ذهنم میومدن وای اگه اینا بفهمن منو قطعا میکشن،،،تو تصور اینکه مسعود و وحید جریان رو میفهمیدن چه قیامتی میشد هزار بار میمردم و زنده میشدم تو راه رسیدن به قرار احسان خودمو یک آدم ناپاک و خراب تصور میکردم و...دیگ چه میشد کرد کار از کار گذشته بود رسیدم به احسان و با لرز گفتم احسان میدونی چی شده! با یه حالت غرور گفت:چی شده اصلا تو ذاتش نازکشی نبود منه خر چرا عاشق همچین آدمی شده بودم آخه نمیدونم گفتم من حامله ام!!!برق از چشاش زد بیرون گفت چی حامله!مطمئنی!گفتم اره پریود نشدم گفت نه اشتباه میکنی

دختری به دنبال کشف حقیقت

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

گفتم نه مطمئن مطمئنم من پریودام دقیق سر وقت بود امکان نداشت یه روز دیر بشه گفتم حالا چکار کنیم گفت مطمئنی از منه!!!چی؟؟؟؟گفتم چیییییی یعنی چی این حرفت وای دنیا رو سرم خراب شد این چه حرفی بود زد گفتم احسان چی داری میگی منو چی فرض کردی تو همه زندگی من بودی گفت نه مال من نیست من از خودم مطمئنم مثل دیوونه ها هاج و واج به اطرافم نگاه میکردم خدایا این چی داره میگه هر چی میگفت فقط برای اینکه پاشو پس بکشه معلوم بود اصلا هیچ علاقه ای در کار نبود فقط یه بازیچه بودم واسش من حتی اینم بهش نگفتم باشه بریم آزمایش بدیم مطمئن شو .همین برام کافی بود که زده زیر همه چی اگه منو میشناخت و دوست داشت این برخوردو نمیکرد منو یک زن خیابونی دونست ... من مونده بودم با دنیایی از غم و بی کسی و بی آبرویی باید زودتر از شر بچه خلاص میشدم من حتی شک کردم شاید پریودم عقب افتاده مشکلی نباشه رسید به ماه دوم که دیدم بله درسته باردارم خیلی بی معرفت بود حتی نگفت چکار کردی چی شد کاملا ارتباطشو قطع کرد انگار نه انگار بین ما رابطه ای بود باهراران بدبختی خیلی طولانیه نمینویسم از بچه خلاص شدم من موندم و دنیای افسردگی و تنهایی منی که همه آرزوشون بود من عروسشون بشم حتی پسرعمم خواستگارم بود جوابش کردم منی که از زیبایی همه قالب تهی میکردن حالا باید گوشه خونه با دردش بمیره و سرشو بکنه زیر زمین که بخت سیاهش تا آخر عمرش گریبانگیرش شده

دختری به دنبال کشف حقیقت

7.8سال ازون ماجرا گذشت و من تقریبا 26.7ساله بودم که پدرم فوت شد چقدر غم سنگینی بود من تا اون موقعی که چشم تو چشمش میشدم از خجالتم آب میشدم آخه من چه کاری کرده بودم در حقش ته وجودم آتیشی شعله ور بود همیشه هم از یه طرف قضیه که احسان انقدر بی تفاوت از من گذشت و خم به ابروش نیاورد و این بی آبرویی رو هم حالا میدونست و به خواهرش گفته بود بیشتر آتیشم میزد حالا اونم از قضیه خبرداربود ی روزهمون موقع ها خواهرش زنگ زد خونمون و گفت من قضیه رو خبر دارم بیا یه جایی رو میشناسم با هم بریم پولشو میدم باز آتیش گرفتم خدایا چقدر تحقیر گفتم دیگه زنگ نزن مثلا که آقا عذاب وجدان گرفته جبران کنه .چقدر تو این فکرها سوختم چقدر...حالا دیگه پدرمم رفته بود با اینکه این همه مدت از جریانم گذشته بود بازم داغ رو دلم بود و نمیتونستم کنار بیام ضعف اعصاب گرفته بودم کارم به بیمارستان کشید دیگه رسما شده بودم بیمار روانی تحت نظر بودم

دختری به دنبال کشف حقیقت

حالا یه انگ روانی هم بهم اضافه شد من علنا تنها زندگی میکردم انقدر روابطمون سرد بود با برادر و خواهرا که به زور همدیگه رو میدیدیم هر بار خواستم ارتباط بگیرم باهاشون نمیشد این از دلمردگی خودم بود من واقعا هیچ حس و حالی دیگه به زندگی نداشتم چند باری خواستم ادامه تحصیل بدم دیدم نه نمیشه نمیکشم کاری هم نداشتم که سرگرم بشم حقوق بیمه پدرمو میگرفتم و گذران زندگی.یه وقتایی انقدر سرمو به دیوار میکوبیدمو گریه میکردم که از حال میرفتم همینجورر در تاریکی دست و پا میزدم انگار هیچ روزنه ای نبود نوری نبود تا زندگی رو از زوایه دیگه نظاره کنم تا منم به عنوان یه آدم نادم به زندگی برگردم یه دری باز بشه تا روحمو تسلا بدم انگار راه ها همه بسته شده بودن گاهی کتاب میخوندم تا ازین فضا دربیام گاهی عبادت گاهی میرفتم باشگاه دیدم فایده نداره نه من مرده متحرک بودم یه شب ...

دختری به دنبال کشف حقیقت
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108