2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

| مشاهده متن کامل بحث + 218 بازدید | 35 پست

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

آرزو کافی نیست باید به قدر خودمون اقدام کنیم.شما هم کارمند هستید و تحصیل کردهحق دارید بگید کاشمنم خی ...

اینقدر مطلب بی ارزش زیاد شده احساس میکنم حیف از کلمه که جاری بشه

اینقدر مطلب بی ارزش زیاد شده احساس میکنم حیف از کلمه که جاری بشه

احسنت 👏 👏 👏

آفرین 🌹🌹🌹

صد البته که کلمات خیلی با ارزشند

همین جملهات نشون میده چقدر حرمت واژهها رو میشناسی. کلمه روح داره و وقتی به دست اهلش بیفته، معجزه میکنه. درست میگی، هیاهوی این روزها زیاده، مطالب بی ارزش و....

اما حیفه کلماتی که در جان انسان خونه دارن، فقط به خاطر بیانصافی دیگران حبس بشن؟ ارزش کلمه به جاری شدن از زبان و قلم آدمهای زلاله، مثل خودت.

بعدش داستانهای زیادی با این پسر و اون پسر داشتم به هر کسی تن میدادم تا خلا رو پر کنم بعد چندسالی تصمیم گرفتم از شهرم مهاجرت کنم و برم تا زندگی مستقلی داشته باشم و اینجوری بتونم راحت زندگی کنم و برادر و پدری مزاحمم نباشه بعد مشقت های فراوان دیپلمم رو گرفتم و وارد داشگاه شدم تو پوست خودم نمیگنجیدم که آخیش بالاخره میتونم برم یه شهر دیگه و هرجور دوست دارم زندگی میکنم رشته هنر که عاشقش بودم من با وجود محدودیت ها بازم کار خودمو میکردم و با اینو اون زیاد طرح دوستی میریختم و ی جورایی جسارت پیدا کرده بودم ولی باید میرفتم از شهرستان خودمون تا مسیر خوبی رو برای زندگی خودم پیدا میکردم در همین گیرودارها مادرم که سالها از بیماری قلبی رنج میبرد و به خاطر خواهرم واحده انقدر جوش زده بود که تو 50سالگی نتونست دیگه بیشتر دووم بیاره این خیلی شوک بدی بود تو زندگیم خیلی به خودم فشار می اوردم همش چون و چرا تو ذهنم بود خدایا چرا ما زندگیمون اینجوریه من چرا شانس ندارم...همش افکار منفی ته ذهنم میلولید از همه کس و همه چیز متنفر شده بودم

خلاصه تو اوج غم و غصه گفتم میرم شهر دیگه درست میشه زندگیم رو روال میوفته.بعد مراسمات مادرم و کلی تنهایی و غصه یه روز خواهرم مهتاب بهم گفت خواهر یکی از دوستاش اون شهری که تو میخوای بری خونه گرفتن و با دوتا از دوستاش که یکی شمالی و یکی دیگه هم همشهری خودمونه میخوای برو پیش اونا باهاش صحبت کرد و قرار شد که من برم همخونه اینها بشم عاطفه رو دورادور میشناختم خواهر دوست صمیمی خواهرم حتی تو مراسم مادرم اومده بود و کلی دلداری میداد به خواهرم خلاصه من رفتم و با اینها همخونه شدیم عاطفه دختر خوشکلی نبود ولی خیلی اندامش جذب میکرد آدم رو مدل ساعت شنی بود قدبلند و با مد روز پیش میرفت همیشه به خودش میرسید نمیدونم چرا با آرایشم جذاب نمیشد وجودم اصلا این آدم رو نمیپذیرفت معماری میخوند و کلی هم برو بیا داشت با این پسر و اون پسر مدام میومدن درخونه دنبالش و صبح تا شب در گشت و گذار و خوش گذرونی و پارتی...دوست دیگمون که شمالی بود خیلی زیبا و تو دلبرو بود اونم دست کمی از عاطفه نداشت دوست پسرای زیادی دوروبرش بودن

منو روجا تقریبا تو یه سطح بودیم از نظر تیپ و استایل و موقعیت خانواده .اونم از یک خانواده سطح پائین بود پدرش کارگر بود مثل بابای من مادرشم فوت شده بود و خواهراش از خودش بزرگتر بودن همه ازدواج کرده بودن روجا یکی مونده به آخر بود مثل من.من هم مثل اینا کم نمیاوردم تازه دهنم مزه خورده بود به این ارتباطها به راحتی باهاشون پارتی و مهمونیای شبانه میرفتیم

دیگه سنخیتی با اسمم که معنی نجابت میداد حس نمیکردم حتی رشته ی مورد علاقم برام بی مفهوم شده بود و فقط دنبال خوش گذرونی بودم برادرام گاه گاهی بهم سر میزدن که ببینن اوضاع چطوره خب مسلما من تو اون تایم خودموبا متانت جلوه میدادم که فقط دنبال درسمم...خلاصه تو این برو بیاها یه همکلاسی داشتم گاه گاهی بهم زنگ میزد میرفیم دور زدن با ماشینش دردو دل میکرد متاسفانه ازینم خوشم نیومدبا اینکه خیلی متین بود ولی زیادی شوت بود دنبال بهترین گزینه بودم تا فقط با اون باشم گاهگاهی موردهایی رو روجا و عاطفه معرفی میکردن اکثرشون مورد پسندم نمیشدن خیلی سخت گیر شده بودم و تنها خوشگذرونیم این بود با بچه ها میرفنیم دور دور و مهمونی ولی خودم با هیچکسی مچ نمیشدم با اینکه دوستای روجا و عاطفه پیشنهاداتی میدادن که چرا دوستتون تنهاست میگفتن نمیتونه با هر کسی صمیمی بشه کیس خاص میخواد اونهام دوستاشونو معرفی میکردن میدیدم خوشم نمیومد بارها و بارها میدیدم و خوشم نمیومد رو هر کسی ی عیبی میذاشتم

گاهی پایان ترم که مشد میومدم خونه خودمون و یه سری میزدم اینبار اومدم و دیگه خسته شده بودم ازین ارتباط ها دیگه حالم بهم میخورد آخه من دنبال یک همدم بودم یکی که واسش مهم باشم درد ودل کنیم خدایا چرا پیدا نمیشد همچین کسی خدایا من که به هر دری زدم چرا باز تنهام!این سوالها مدام تو ذهنم میچرخید چقدر زندگی پوچی رو برای خودم ساخته بودم که تنهایی من باید با وجود کسی پر میشد اون هم جنس مخالف! یه روز بطور خیلی اتفاقی پسری رو دیدم تو محلمون دوتا کوچه بالاتر از خودمون میشستن و تقریبا با خواهرش آشنایی داشتم ازش یه جورایی خوشم اومد باهاش براحتی آب خوردن دوست شدم پدرش فوت کرده بود تک پسر بود با خواهر کوچکش و مادرش زندگی میکردن خواهرای بزرگتر داشت که اونام همشون ازدواج کرده بودن احسان پسرخوبی بود ارتباط صمیمی باهاش داشتم گاهی برای کار آزادش مجبور بود بره شهر دیگه که بعدها فهمیدم دورغ میگفته فقط دنبال هوسرانی خودش بود من تا اون میرفت دلتنگ بودم خیلی بهش وابسته شده بودم غافل ازینکه یه آدم ناتو به پستم خورده بود من آدم بدی نبودم از خامی و کمبود محبت میرفتم با کسی دوست میشدم تا مرهم باشه تو زندگیم ولی چیزی سرنوشتم شد قابل باور نبود ...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز