2777
2789
عنوان

تهدید به مرگ 🙃🙃🙃

379 بازدید | 28 پست

شاید اینبار بیشتر از همیشه دلم میخواد برام پست بزارید یه حرفی بزنید:)) کل داستان زندگیم رو اینجا میزارم از همین اول بابت متن طولانی که نوشتم از همتون عذر میخوام:) من این تاپیک رو بازم قبلا زده بودم پس جای تعجبی نداره اگر حرفام ...طولانی بودن تاپیکم ....عقایدم ...مشکلاتم باعث ناراحتی و آزار کسی میشه لطفاً شرکت نکنه من واقعا خوب نیستم🫂




اگر هستید بزارمشون

هیس

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اون روز مامانم خونه نبود من تو اتاقم بودم در هم بسته بود آهنگ گذاشته بودم برا خودم قر میدادم ( به گو.ه خوری افتادم😒) بابام با مدعی ترین حالت ممکن آمده تو اتاق میگه کی به تو گفته آهنگ گوش بدی ؟؟؟..... اصلا تو چرا باید آهنگ گوش بدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه من به تو نگفتم بیا خونه تمیز کن و جارو بکش؟؟؟؟؟؟؟ اینا رو با داد میگفت بعدشم گفت از این به بعد در اتاقم ببندی درو بر میدارم و گوشیم ازت میگیرم فقد زمان امتحان حق داری استفاده کنی!!!!!




بعد من ۱۷ سالمه تا الان یبارم نزاشتن من برم بیرون کلا به معنای واقعی من زندانیم 😐😐هر وقتم گفتم فلان تایم با فلان دوستام میخوام برم فلان جا خیلی جدی بهم خندیدن و مسخرم کردن که از کی این تصمیما رو برا خودت میگیری ؟؟؟؟ تا زمانی که اینجا هستی اختیارت با ما هست بعد از ازدواج هم اختیار و کنترلت دست همون مرده......


هر وقت هم خواستن برن بیرون بخدا بزور بهم میگن باید با ما بیای ،هرچی ما گفتیم باید بگی چشم !!! بهت گفتیم برو بمیر هم باید بری بمیری.


موقعی که خودشون هم میرن بیرون در رو روم قفل میکنن خم سالن هم در خیلی هم با کلید قفل میکنن هم قفل کتابی میزنن هم قفل مخفی میکنن کلید هم ازم گرفتن......


مامانم همش میگه نرو تو اتاق میخوای گوشی دست بگیری هر کاری کنی بیا اینجا بشین جلو چشم ما باشی ببینیم داری چیکار میکنی


حتی نصف شب ها مامانم میاد تو اتاقم میاد چک کنه ببینه من چیکار میکنم بعد از عمد آروم میاد که بیدارم باشی متوجه نمیشی خودشو میزنه به غربت گری نصف شب هم فوحش میده و نفرین میکنه




یه روز عصر بود تقریباً طبق معمول حالم بد بود شوک عصبی وحشتناکی اومده بود سراغم اینقدر حالم بد بود و هیچ کس رو نداشتم شاید فکر کنید دیوونه شده بودم ولی از شدت تنهایی بود دلم میخواست فثد صدای یه نفرو بشنوم مهم نبود که فقد میخواستم صدای یکیو بشنوم همینطوری الکی شماره هارو میگرفتنم و هیچ حرفی نمیزدم:)))

هیس

حتی نمیشه رو این حساب کرد یه برادر دارم و اون پشتم باشه. داداشم بشدت آدم بدرد نخوریه .....تو دعوا واقعا فوحشم میده مثلا میگه به تخمام و این حرفا بعد بی نهایت آدم فضولی هست من ۱۷ سالمه بچه نیستم میشینم تو گوشی هی با لحن بعد میگه داری چه غلطی میکنه داری شورشو در میاری !! بخدا فقد دلم میخواد بزنم تو گوشش




من وقتی ۱۳ سالم بود خب بچه بودم تو مجازی یکی میخواست ازم سو استفاده جن.سی کنه و فهمیدن و همه وی حل شد با وجود اینکه چهار سال حتی بیشتر گذشته هنوز یادم میاره تو سرم میزنه خیلی اشغاله خیلی بی شرفه سرم داد میزنه بهم فوحش میده همیشه میگه مامان بابا نبودن میدونستم چیکارت کنم!!




اشکمو در میاره با اینکه میدونه اشتباه کرده هیچ وقت محلم نمیزاره

هیس

یادمه وقتی ۱۳ سالم بود خب بچه بودم و اون زمان هم افسردگی داشتم خودکشی کردم و مامانم وقتی این موضوع رو فهمید بجای اینکه باهام حرف بزنه بگه چه مرگته وایساده بود برای جیغ و داد کردن همش میگفت من چه گناهی کردم بچم اینطوری شده💔


اینا همش بهونه ای هست که باهاش منو کنترل کنن اونا به هر قیمتی میخوان من تخت کنترل اونا باشم چون دختر خوب بود در لال بودن و مطیع بودن معنی میکنن عین همین حمله رو هزار بار از زبون خودشون شنیدم و توی این موضوع هم شکی ندارم


پدر و مادرم ساده ترین حق من رو ازم گرفتن تا مبادا روزی برسه که که من مطیع اونا نباشن ازم اجازه بیرون رفتن رو گرفتن تا مبادا روزی برسه که من بدون اجازه برم یه قرص بخرم حریم شخصی من رو ازم گرفتن تا هر زمان که خواستن بتونن تو زندگیم دخالت کنن رفیقامو ازم گرفتن تا روزی نرسه که بابت حرف رفیقم من عوض شم و دیگه مطیعشون نباشم




برای همینه که میگم ساده ترین حقوقم رو گرفتن تا با اونا منو کنترل کنن با بابام که بحثم میشه همیشه میگه بچه باید حرف منو گوش کنه وگرنه قیدشو میزنم و خونشم میریزم.....

هیس

تو خونه همش انرژی منفی بحث دعوا بحث دعوا بحث دعوا بخدا به بقیه زن و شوهرا بودن هزار بار طلاق گرفته بودن نمیدونم چرا نمیکشن بیرون از این زندگی که کثافت همه جاشو گرفته

همه توقع بی جا


امشبم متوجه شدم داداشم چند باری مشروب خورده و به حال بد میاد خونه نمیفهمم باید چیکار کنم چطوری به پدری این حرفو بزنم که سر یچیز ساده کاملا جدی نه از روی خشم جون مارو تهدید میکنه ؟ با چه جرعتی بهش بگم پسرت مشروب خورده ؟

نمیتونمم بشینم و دست رو دست بزارم تا از این بدتر بشه

من بچگی خوبی نداشتم متاسفانه تو فقر بسیار بدی بزرگ شدم هرچند الان دیگه اوضاع اوکیه ولی اون زخما همیشه رو قلب باقی میمونه اینکه تو یه دختر بچه ۷ ساله باشی که بجای فکر بازی فکر نون پای سفره هست یا اینکه اگر لباس مدرست خراب شد دیگه مگه چه لباسی داری بپوشی ؟ یا امشب شام نخوری تا همون رو بتونی فردا ببری مدرسه بخوری ؟ یا سبد کالا و اینا رو تو کیفت قایم کنی ؟ ۸ سال تموم پدر من نبودش هشت سال از زندگی یه دختر بچه بدون باباش تو فقر فکر میکنی چه شکلیه ؟


اون دوران گذشت اما زخمش خیلی عمیقه خیلی خیلی عمیق!

من از ۱۲ سالگیم افسرده شدم در کل عمرم تاوان اشتباهات و زندگی بقیه رو پس دادم و این حق من نبود


هیس

داره هی دژاوو میگیرتم

خانواده کنترلگر که یه پادشاهی کوچیک واسه خودشوت ساختن و بچه رو عروسک خیمه شب بازی کردن.. احتمالا حرف مردم و مردم رو هم بیشتر از تو دوست دارن

منم اتفاقا وقتی ۱۷ سالم جهت ازادی بیانم جنگیدم تو خونه و نتایج خوبی نداشت بدترین دورانم تا به الان که ۱۹ سالمه بود

شاید باورت نشه تقریبا ۸-۹ ماهه بیرون نرفتم تو سطح شهر

اگرم رفته باشم با مامان بابام تو ماشین بودم همین

همشونم زن ستیز و چرت و پرتن عقایدشون


ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز