امروز یه جا کار داشتیم، کامرانیه پشت چراغ قرمز بودیم
بعد قبلشم همش داشتیم در مورد اختلاف طبقاتی و باکلاس بودن و امکانات و اینجور چیزا حرف می زدیم.
کلا فکرامون اونورا بود. مثلا اینکه فلانی تو خونه ش شیر نگه می داره و خونه ش مثل قصره و ...
یهو نامزدم شروع کرد با تعجب بیرون رو نگاه کردن و هی می گفت عه عه عه !! و انگار خشکش زده بود از هیجان
گفتم چیههههههه گفت اونور خیابون یه یارو یه بچه شیر بغلشه داره رد می شه
من خیلی دیر متوجهش شدم دیگه از نبش رد شده بود دیگه فقط دیدم یه چیز گنده ای بغلش بود ندیدم چی بود
بعد ما هم پیچیدیم که منم ببینمش بچه شیر رو
که دیدیم یارو نیستش، و اونجا یه مطب دامپزشکی بود، نتیجه گرفتیم رفته اون تو
نامزدم که کلا باور کرده بود بچه شیره و خیلی متعجب و خوش حال بود که وسط خیابون بچه شیر دیده، اونم تو بغل یارو
بهش می گفتم عزیزم شاید شیر نبوده ها. یال داشت؟ گفت آره آره
گفتم خب بچه شیر که یال نداره شیر بالغ یال داره
اونم مسخره م می کرد می گفت برو بابا چرا باورت نمیشه پولدارا همه چی دارن ، تو تصوراتت از شیر در حد سیمباس اطلاعات نداری حرف نزن
که ناگهان خاطره ی یه عکس از دوران نوجوانیم یادم اومد
یه چیزی که انقد آرزو داشتم داشته باشمش، عکسش بک گراند کامپیوترم بود
سگ نژاد چوچو
