شاید هیچوقت این نامه را نخوانی، و شاید اصلاً مهم نباشد. من این را برای تو نمینویسم. برای خودم مینویسم، چون خسته شدهام از اینکه هر بار به گذشته برمیگردم و سعی میکنم چیزی را که تمام شده، برای خودم زنده نگه دارم.
من تو را دوست داشتم. خیلی بیشتر از چیزی که الان دلم میخواهد اعتراف کنم. به بودنت عادت کرده بودم، به فکر کردنت، به اینکه شاید یک روز همهچیز آنطور که میخواستم پیش برود.
اما نرفت.
و فکر میکنم سختترین قسمتِ رها کردنت همین است؛ قبول کنم چیزی که برای من اینهمه واقعی بود، قرار نیست به چیزی که آرزو داشتم تبدیل شود.
دیگر نمیخواهم برای نبودنت دلیل پیدا کنم. نمیخواهم رفتارهایت را تحلیل کنم، حرفهایت را دوباره مرور کنم یا از خودم بپرسم کجای کار اشتباه کردم.
شاید هیچ جواب خاصی وجود نداشته باشد.
شاید فقط من بیش از اندازه امیدوار بودم.
و حالا دیگر امیدی ندارم.
این را با ناراحتی میگویم، نه با خشم. چون خشم بالاخره میگذرد، اما ناامیدی چیزی است که آرامتر میآید و عمیقتر میماند.
پس این بار میخواهم دست از منتظر ماندن بردارم.
نه چون ناگهان بیتفاوت شدهام، بلکه چون دیگر توانِ دوست داشتنِ چیزی که قرار نیست اتفاق بیفتد تو تمام شدی؛
نه در یک لحظه،
بلکه ذرهذره،
هر بار که امیدم کمتر شد.
و من هم باید یاد بگیرم
زندگیام را از جایی ادامه بدهم
که دیگر تو در آن نیستی.