12 مهر، ساعت 10:45صبح
من اومدم با یه قلبِ پاییزی
که از همون لحظهی اول، عاشق بارون و برگ و سکوت باشه.
18 سال از اون روز گذشت،
ولی هنوزم وقتی بارون میاد،
یه چیزی توی دلم زنده میشه...
کاش بعضی لحظهها،
آدم میتونست به ساعتِ تولدش برگرده
و به خودش بگه:
«صبر کن، قراره یه روزِ قشنگ توی راه باشه...»
حالا 18 ساله شدم،
با یه عالمه امیدِ بیبهونه.
تولدم مبارک خودم 🌧️🍁