من تو یه روستا زندگی میکنم پارسال پسرعمو من غروب میره سره زمین خارهای تیغ که تمشک وحشی ازش میکنن با داس پاک کنه ماپمپ نصب کنیم آب بیارم توزمین به خوده احمقش گفتم غروب شدبسم اللا بگوکارشروع کن گوش نکرد یافراموش کردخداداند موقع داس زدن میزنه بچه اونارو زخمی میکنه منودوتاازدوستام خونه من بودیم دیرکه کردگفتم دیرکرده بریم دنبالش ساعت حالا ده شب شد۵۰مترکارداشت برسیم همه شنیدیم پسرعموم میگه ولم کنید کشت ینم چی میخاین ماهمه دویدیم گفتم دعواشده رسیدیم دیدیم خودش سه مترمیره اسمون میفته زمین میره بالا میادپایین یه دوست من قفل کرد کوپ تکون نمیخرد منواین یکی دوستم ادم هیکل مندی هم بود بسمالله الرحمان الرحیم باصدای بلندگفتیم پسرعموی منو فقط سه نفری مثل گونی کیسه سنگین باشه چطوری میکشی همین طور کشوندیم سه نفری تانزدیک اولین خونه رسیدیم لگدزدیم رفتیم توحیاط تابیاریمش توحیاط داشتن میزدنش خلاصه رفتن دعا پیش ملا کتاب دیدن هزارجارفتن فهمیدن داشت تمیزمیکرد با داس زده بچشون هنوزفامیل من دیگه اون زمین نرفت ونممیره ولی امشب من بایدبرم البته انجاالان چراغ گذاشتن نورانی شده نگهبان ۵۰۰متراونورترش هست بایدبرم ولی کمی ترس دارم