راستش من شاعر نیستم؛ اما برای زنگ انشاء، شعری سرودم که میدونم چرنده و میخوام بدونم چی کار کنم کمتر چرند باشه.
روزی،
در میان هیاهوی گنجشککان؛
و در خلال رخنمایی شکوفگان،
جهان دگربار جوان خواهد شد.
درهای نور گشوده شده؛
و کرختی رخت خواهد بربست،
دیگر کبوتری را بر بامها سنگ نخواهند زد
یا شقایق سپیدی پرپر نخواهد شد؛
سیاهی از میان میرود
و زخمی ماه را به خون نمیآلاید.
آن روز، به نزد مهر بازخواهم گشت...
به سراغ سرخگلها و ترانهها؛
سوی تو، عشق من...