چند روز دیگه مونده بیشتر از اینکه به دنبال جشن و اینا باشم، ایستادم یه جا. به عقب نگاه میکنم به مسیری که اومدم. به این عمری که طی کردم. هعی...
راستی، چطوری تونستی تحمل کنی، دختر کوچولو؟
چطوری تونستی کسی باشی که تو اوج فقر بزرگ شد؟چی رو قایم میکردی تا کسی نفهمه؟ من آخه هنوز حس تو و خجالت تورو یادمه :) خجالت سر اون لباسا اون غذا ها چطوری هشت سال هر شب با اینجا جمله بابا میخوابیدی که میگفت میرم و زود برمیگردم ولی بابا هشت سال طول کشید !
چطوری تو ۶ سالگیت درک کردی که خانوادهات نمیتونن چیزایی که تو دوست داری رو برات بخرن؟ چطوری یاد گرفتی که «نداشتن» رو با «نخواستن» قاطی نکنی و سرت رو بالا بگیری؟
چطوری اون سالها، وقتی بابا نبود، تحمل کردی؟ وقتی صدای مامان از خستگی میلرزید،وقتی تنها دلخوشیت این بود که دم در زندان بابا رو ببینی ؟
چطوری تو یه دختر بچه بودی که به جای فکر کردن به بازی و خنده، فکرش سمت مشغلههای مامان و نون پای سفره باشه؟ چطوری بچهای بودی که زودتر از موعد، «بزرگ» شد؟
چطوری بعد از دوبار خودکشی، هنوز سرپایی؟ بعد از اون شبهایی که دستات زخمی شد و کسی نپرسید «چته؟» حواسمه اثر اون زخم و قرصا هنوز تو بدنته :)
بعد از اینکه از ۱۶ سالگی، به جای بچگی کردن، کار کردی و بزرگ شدن رو با تمام وجودت لمس کردی؟
احساس میکنم خودم نیستم. این فشار واقعاً زیاده. مجبورم به خاطر شغل و درسم، هر چند روز یه بار بلیت بگیرم و اینور و اونور باشم. مریضی بابا و تنشهای تو خونه و فکر آینده هم یه طرف داستانمه. و من، فقط دارم «تحمل» میکنم.
اما میدونی چیه؟
وقتی بهت نگاه میکنم، به اون دختر کوچولویی که با این همه زخم، هنوز ایستاده، فقط یه چیز میتونم بگم:
آفرین به تو
آفرین که شکستی اما نشکوندی.
آفرین که گریه کردی اما تسلیم نشدی.
آفرین که از ته چاه برگشتی و هنوز داری برای فردا نقشه میکشی.
آفرین به تو که بالاخره تونستی مستقل باشی
راستش، همین روزا هم فقط داره میگذره. اونم خیلی سخت. همین الانشم درگیر پروژه ها و دارو های افسردگیم و هزارتا ترومام انگار اون زخما خیلی عمیق شده اونا میگن از لحاظ روحی اصلا خوب نیستم باید جدی تر باشم تو درمان حتی فکر بابا همه چیزو بدتر میکنه وای من هنوزم همچنین که تو این وضعیت هم میخنده
راستی خود امروز هم میتونه یه هدیه باشه مگه نه؟؟:)