2777
2789
عنوان

درد و دل

16 بازدید | 2 پست

گاهی وقتا یاد کودکی و نوجوونیم میفتم. خیلی دوران سختی رو گذروندم. پدرم به شدت آدم سختگیری بود. توی یه کارخونه کار میکرد. مهندس اون کارخونه بود. از سن جوانی رفته بود اونجا کار کرده بود و اونجا رو بابام سر پا کرده بود. صبح میرفت و شب برمیگشت. مادرم هم کارمند بانک بود. صبح میفرست و ساعت ۳ عصر برمیگشت.

از بچگی تابستون نداشتم. اون وقتا تابستونا رو بخاطر اینکه پدر و مادرم هر دو میرفتن سر کار، میموندم شهر دیگه خونه مادربزرگم. دلتنگی واسه پدر و مادرم و اون حس تنهاییه به کنار، از یه سنی هم پدرم اسمم رو مینوشت کلاسای مختلف. نقاشی، ورزش، موسیقی،... . شاید خیلیاتون بگید خوبه که. چه پدر خوبی! باید قدرشو میدونستی! ولی به خدا من اصلا تابستون نداشتم. کل سال رو که میرفتم مدرسه. یه سه ماه تابستون فرصت استراحت داشتم که اونم پدرم ازم میگرفت. بچه های هم سن و سال خودم وقتی تابستون میشد همه خوشحال بودن و روز اخر مدرسه جشنشون بود. اما من ناراحت بودم. چون تابستون برام شروع کلاسهای مختلف و سختگیری های پدرم و تنهایی تو خونه بود.

از یه سنی هم پدرم کلا خونه نشین شد. از کارخونه بیرونش کردن. اونم موند توی خونه و رفت تو کار بورس. اعصابش خورد میشد و سر ما خالی میکرد. حتی وقتی کارخونه هم میرفت خیلی رفتارش بهتر نبود. از یه طرف فشار مالی داشت و از طرف دیگه هر طور بود همچنان من رو کلاس موسیقی و نقاشی و ورزش و زبان میفرستاد. به مادرم میگفت این نباید وقت خالی داشته باشه. باید انرژیش رو صرف این کلاسا کنه. حالا فکر کن تابستونا که میشد، خونه واسه من حکم شکنجه گاه داشت. صبح تا شب پدرم خونه بود و وای... چه بار روانی زیادی روی من بود. پدرم منو چپ و راست کلاس مینوشت و از اون طرف حرفای درشت و سنگین بهم میزد. اگه یه نمره ای کم میشد یا عملکردم توی یکی از این کلاسا بد میشد، میگفت حیف اون نونی که تو میخوری و خاک بر سرت کنن و اینطور حرفا که واقعا روی روان یه دختر بچه خیلی تاثیر های منفی میذاره. سال تحصیلی که شروع میشد، میگفت باید کلاسهاتو ادامه بدی. میگفتم نمیتونم. فشار زیاده. درسهای مدرسه رو نمیتونم بخونم. میگفت نه. باید بتونی. میگفت اصلا نمیخواد درس بخونی. به کلاسهات برس. البته اینا همش شعار بود. چون اگه تو مدرسه نمره هام کم میشد، منو بازخواست میکرد. خیلی بی منطق بود. مادرم هم ازش در امان نبود. واقعا خیلی من و مادرم رو اذیت کرد. خیلی. کودکی و نوجوونیم اینطوری گذشت. من همیشه پزشکی میخواستم. بدیهیه که توی چنین شرایطی پزشکی قبول نشدم. رتبه م خیلی داغون شده بود با اینکه همه سالهای تحصیلم رو مدرسه غیرانتفاعی بودم. و کلی کلاسهای کنکور رفته بودم. یادمه روز انتخاب رشته رو. اومده بود بالای سرم و میگفت خاک بر اون سرت کنن. میزد تو سرم. فکر کن با یه دختر چنین رفتاری بشه. یه دختر. دختری که همه پدرا نازش رو میکشن. پدرم خیلی بد کرد بهم خیلی.

حالا الان سنش بالاتر رفته و مهربون تر شده. اما گاهی یاد اون زمان ها میفتم و خیلی غصه میخورم. الان دیگه من ازدواج کردم. دوران کودکی و نوجوونیم گذشت. اون زمانی که میتونستم خیلی از زندگیم لذت ببرم و شاد باشم گذشت. گاهی که برمیگردم به قبل خیلی حسرت میخورم. بابام واقعا زندگی رو به کام من و مادرم خیلی تلخ کرد. اما چه فایده...

الان همه چی گذشته. من ازدواج کردم. اما توی گذشته م این چیزا درد میکنه. خیلیم درد میکنه. وقتی یادش میفتم خیلی آتیش میگیرم...

از بین شما کسی هست زندگی مشابهی رو تجربه کرده باشه؟ میشه دربارش حرف بزنین؟

خیلیا دوران کودکی بدی داشتن.....من دیگه بوسیدم گذاشتمش کنار الان باید خودم کاری کنم و تجربه کسب کنم ...

اره. چاره ای جز این نیست. اما یه روزایی یه وقتایی یاد آدم میفته و خیلی تلخه

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2838
2834
2835
2108