دختر خالم سه ماه بود ازدواج کرده بود که باردار شد گقت تا جا پامو سفت کنم گفتم سزارین کن گفت شکمم خط میوفته طبیعی کرد بعد گفتن به بچت شیر یده گفت بدنم خراب میشه و شیر خشک داد بهش و نه هودش نه شوهرش بچه رو گردن نمیگیرن سر همین موضوع چند بار دعوا شدن که شوهره میکه من خستم نمیتونم بچه بگیرم دهتر خالمم میگه من حوصله بچه ندارم و همش خونه خالمه اون دوتا هم میرن مهمونی با دوستاشون هر شب مهمونین خالم امروز زنگ زده بود با مامانم حرف میزد میگفت این دختر چرا اینجوریه به بچش علاقه نداره واسم عجیبع مگه میشه اصلا نمیفهمم کسی هست که بچشو دوست نداشته باشه و بگه من نمیتونم براش غذا درست کنم مگه نوزاد چه غذایی میخواد
قضاوتش نمیخوام کنم ولی برام خیلی عجیب بود چون انقد میگفت دلم بچه میخواد الانم که اینجوری شده
به نظرتون باید چیکار کرد براش