۳۶ سالمه...
ولی بعضی وقتا حس میکنم خیلی بیشتر از اینا زندگی کردم.
وقتی به آینه نگاه میکنم، میبینم پوستم دیگه مثل قبل شفاف نیست، خسته و کدر شده. گوشه ی چشمام هم کم کم رد روزایی رو نشون میدن که زیاد خندیدم، زیاد گریه کردم و بیشتر از چیزی که باید تحمل کردم.
هر خط کوچیک روی صورتم، یاد یه دوره ست.
یه شبِ سخت، یه دل شکستگی، یه بغضی که قورت دادم و حرفایی که هیچ وقت نزدم.
فکر میکردم فقط سنم داره بالا میره، ولی انگار این سالها یه تیکه از منو هم با خودشون بردن.
گاهی دلم برای اون دختر چند سال پیش تنگ میشه..
همونی که هنوز از آینده میترسید ولی بهش امید داشت.
حالا فقط مونده من و یه آینه و صورتی که بیشتر از سنم داستان برای گفتن داره.
✍️بیست و نهمین روزِ شهریور، سال ۱۴۰۵