آخه منم دفعه پنجمه پافشاری میکنم به طلاق هربار بابام رضایت نداد و برگشتم اوضاعم بدتر از قبل شد شوهرم پیش خودش میگه هر چی ام ا ذیتش کنم میره دوباره برمیگرده منم با خودم گفتم چه کاریه من که از اول به طلاق فکر میکنم یبار سر تصمیمم وایمیستادم تا الان تموم شده بود من کنار اومده بودم
درسته الان از لحاظ استقلال و خرج و مخارج تحت فشار میرم اما راحت تر از اینه یه عمر مسئولیت کل زندگی گردن من باشه
شوهرم کلا از لحاظ عقلی به بلوغ نرسیده اصلا احساس نمیکنم مرد کنارمه مثل مادر شدم براش مدام باید کنارش باشم وگرنه همه چی رو نابود میکنه حتی رانندگی بده چشماش مشکل داره سوادم درسته دیپلم ردیه ولی در حد بچه کلاس اولم نمیتونه بخونه یکی باید کمکش کنه حروف رو بخونه خودشم میگه توی مدرسه با رشوه باباش به اینجا رسیده دیگه فکر کن اوضاع من چقدر وخیم که از پس پیش پا افتاده ترین مسائل بر نمیاد مشکلات برزگ ترم که هیچ