2777
2789
عنوان

حالم خیلی بده

28 بازدید | 9 پست

مبخام یکم درد دل کنم شاید یکی تونست آرومم کنه شاید یکی پیدا شد که مرهم روی رخمای لعنتیم بزاره

خستم ، خستم از رفتن پیش این مشاوره و اون مشاوره

۱۸ سالم بود ازدواج کردم الان ۲۶ سالمه ، از اون روز کذایی ۶ سال میگذره ولی هنوز نتونستم با خانواده همسرم راحت باشم من شخصیتم یکم کمروعه ، خانواده همسرم ادمای بدی نیستن ذاتا ولی خب بخاطر سن کمی که دارم همشون به چشم یک بچه به من نگاه میکنن و گاهی از بی سر و زبونیم سواستفاده میکنن همیشه دلم میخاست تک باشم دلم نمیخاست جاری داشته باشم ولی از شانس گندم دوتا دارم البته یکیشون هنوز نیومده ، در حال حاضر یه جاری دارم که خیلی باکلاسه ، با ایمانم هست به شدتم پررو و با سیاسته و خوش سر و زبون نمیدونم چه مهره ماری داره که اینجوری همرو جذب میکنه ، معلمه دستش تو جیب خودشه به شدت هم ادم بیخیالیه مثلا دو روز ممکته بره خونه مادرش بچه هاش اکر حونه مادرشوهرم باشن ککشم نمیگذه ، بر عکس اون من یه شخصیت خورد و شکننده و تلخم ، یه دختر افسرده و بی اعتماد به نفس ، انقدر اینجوری نبودم تو این خانواده اینجوری شده ام ، جوشون خشکه و زننده برام ، همشون یه جوری هستند ، نمیتونم باهاشون راحت باشم ، وقتی مادرشوهرم زنگ میزنه که دعوت کنه برم خونش هرجوری هم باهاش احوال پرسی کنم بازم شخصیت میگره اگه تعارف کنم مثلا لباستو بده اتو کنم انگار وظیفه امه میده با پررویی بهم ولی اگر جاریم بخاد اینکار رو بکنه نمیذاره، جاریم دو تا بچه داره ، عجیب اعتماد به نفسشون بالاست ، عجیب پرو هستن و عجیب سر و زبون دارن از تهران تا شمال ، خیلی خیلی شدید در حدی که من حریف زبونشون نمیشم ، بعضی وقتا حالم از خودم به هم میخوره که من نمیتونم حتی به این دو قلم بچه هم بگم نه ، مادرشوهرم با اینکه باهاش راحت نیستم نمیدونم چرا اینقدر با من راحته در حالی که خیلی تحویلمم نمیگیره ولی با جاریم عین دخترش رفتار میکنه در حالی که اون در حد من کار نمیکنه خونشون و خیلی خودشو سنگین میگیره بعضی وقتا ازش عجیب حساب میبرن ، دخترای جاریم یکیشون زنگ زدن میخایم بیایم خونتون باورم نمیشه نتونستم حریفش بشم با اینکه بهم چند بار گفت کاری نداریم ما بیایم خونتون نتونستم بگم نه ، کاری ندارم دلی حوصله ندارم . چون نه خانوادشون از رو میرن و یه تایم ثابتی اینارو میزارن میان دنبالشون نه خودشون از اونایی ان که بگن دیگه میخایم بریم ،

بعضی وقتا مادرشوهرم میفرسته زنگ من بزنن خودشم با من حرف نمیزنه به اونا میگه زنگ بزن برو خونه زن عمو

حالم بده کاش خودکشی گناه نبود چرا باید من گیر این خانواده بیفتم که انقدر به هم وابسته اند ، دردم یکی دو تا نیست اینا به هم وابسته ان شوهرم و خانوادش ، اگر سالی یه بار خانوادش زنگ من نزنن عین خیالشون نیست ولی باید بچشونو هروز ببینن . بدبختی اینه تو یه شهرستان کوچیک هستیم هرچی به شوهرم هم میگم بریم شهر قبول نمیکنه

از طرفی شوهرم ذاتا. ادم خوبیه و اخلاقای خوبی داره ولی من با توجه به روحیه ام نمیتونم با اینا بسازم

جاریم شوهرش طلبس و هر بار از قم میان مادرشوهرم هوس دورهمی میکنه و یه کارایی میکنه براشون که نگو و نپرس اون سه تا نوه رو هم از نوه ی دختریشون هم بیشتر دوس دارن

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

عزیزم شما حس میکنی کمبود داری و ناکافی که احتمالا به خاطر مقایسه و نشخوار فکری برای تقویت اعتماد به نفس اول از همه دوست پیدا کن و توی بحث هاشون شرکت کن دوم یک حرفه یاد بگیر هر چی که هست از ارایشگری و.. و وارد بازار کار شو سوم هیچوقت لباس کثیف نپوش همیشه تمیز برو چهارم دیگه کار نکن توی خونه اونا و زود به زود سر نزن تو وظیفه ات نیست لباسای اونو اتو کنی و یا ظرفاشو بشوری واسه همین اونا از تو توقع پیدا کردن دفعه بعد شیک میری و فقط توی جمع کردی ظرفا کمک کن

انفاقا کم میرم خونشون اونا از این اخلاقم خوششون نمیاد

چی بگم والا دست نیافتنی باش زیاد براشون کار نکن ک تبدیل شه ب وظیفه برات

یه روز تمام راه هایی رو که با قلبت رفتی با عقلت برمیگردی..

نه شوهر دارم مادر شوهر و جاری

چرا میخوای خود واقعیت و مخفی کنی؟ تو افسرده نیستی فقط نمیخوای خودت باشی

هر کی خصوصیت خودش داره مثلا من تو خانواده ی خودم دلقکم ولی وقتی تو خونم منو ببینی میگی تو همین بیرونی؟

ولی میگم چرا خودم نباشم به نظرم سرحالیتو انرژی زنانه رو واسه شوهرت بزار واسه بچه هات

اونا واست زندگی خوب رو نمی سازن یکمی هم به خودت برس تا لااقل شوهرت روت حساب باز کنه

عزیزم شما حس میکنی کمبود داری و ناکافی که احتمالا به خاطر مقایسه و نشخوار فکری برای تقویت اعتماد به ...

اره دقیقا احساس کمبود دارم ، چون خانواده خودمون هم بهم رسیدگی نشد الان دارم اذیت میشم

نه شوهر دارم مادر شوهر و جاری چرا میخوای خود واقعیت و مخفی کنی؟ تو افسرده نیستی فقط نمیخوای خودت باش ...

منم دقیقا تو خانواده خودم انرژی دارم ولی خدنه خودم نه ، تو خونه خودمم تا وقتی تلفن همسرم زنگ نخوره مادرش زنگ نزنه یه کاری یا برنامه برامون راه نندازه خوبیم همین که اینا زنگ میزنن همه چی به هم میپاشه ، اصلا اینا نمیدونم چرا اینجوری هستنو بعضی وقتا به هودم میگم مادرشدهرم زن دوم همسرمه ، هرجایی میخاد بره هرکاری میخاد بکنه باید شوهر من ببره بیارتش ، شوهر خودش نمیکنه اینکارو


اره دقیقا احساس کمبود دارم ، چون خانواده خودمون هم بهم رسیدگی نشد الان دارم اذیت میشم

سعی کن از ذهنت دور کنی اینکه من ناکافی ام بگو من همینی هم که هستم اگر کسی از من ناراضی مشکل خودش یا اگر نتونستم کاری بهم سپردن درست انجام بدم و فرد ناراضی میتونست کارشو نده به من

از ۴جمله استفاده کن

همینی که هست

میخواست انجام نده

به درک

گور باباش

تو زیاد فکر میکنی کارت درسته بد و... واسه همین اذیت میشی

و خودتو برا بقیه تلف نکن اینو همیشه یادت باشه حتی اگر اون فرد بچه ات

اگر دوست داری واقعا از این مشکل بیای بیرون کارایی که گفتم انجام بده نخواستی هم که هیچی:))

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2838
2834
2835
2108