مقصدی نیست بیا فلسفه بافی نکنیم
هرکسی کار بدی کرد تلافی نکنیم
ما چه باشیم ونباشم جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است
شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی
آخرین چای توباشد که از ان مینوشی
شاید امروز شما ختم به فردا نشود
شاید این جسم بخوابد و دگر پا نشود
شاین ان فرد که میخواست کنارت باشد
صبح فردا چو گلی روی مزارت باشد
شاید این نور که بر صورت توتابیده
روز دیگر دمد و چهره توپوسیده
شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر
شاید این خنده زدن را نتوانی دیکر
شاید این راه در آغاز به پایان نرسد
شاید این یوسف گمگشته به کنعان نرسد
شاید این لقمه که خوب است برای بدنت
اخرین لقمه شام تو بود در دهنت
قصد داری بروی کافه به همراه کسی
شاید امروز بمیری و به قرارت نرسی
چقدر عید بیاید که نباشیم رفیق
داخل گور بپوسیم و نباشیم رفیق
کاش باور بکند هر که مرا میخواند
نیستی بیشتر از بودمان می ماند