2777
2789
عنوان

سرگذشت زندگی من✨️

3562 بازدید | 119 پست

سلام بچه ها امشب یه داستان زندگی دیگه واستون اوردم چون قشنگ بود گفتم شماهم بخونید


دوستاتونو تگ کنید✨️


اروم از بقیه فاصله گرفتم و رفتم طبقه بالا تو راه پله پشت بوم نشستم، نمیخواستم کنار مینا قرار بگیرم، نمیخواستم دوباره همه مارو باهم مقایسه کنن، مینا تو اون لباس توری با اون موهای بلند و خرمایی و مجعد مثل سیندرلا شده بود،ن با اون پوست گندمی و قد به قول مامان بزرگ دراز و دماغ بزرگ شاید اگه خواهری مثل مینا نداشتم و همیشه کنار اون نبودم اونقدرام زشت به نظر نمیاومدم ولی همیشه باید با مینا مقایسه میشدم و این باعث شده بود اعتماد به نفسمو از دست بدم.


از وقتی یادم میاد همه به مامانم میگفتن گوهر خانوم ماشالله چه دختر نازی داری خدا حفظش کنه، انگار مامان فقط مینا رو داشت، انگار نه انگار منم بودم.


مینا خوش شانس بود که به خانواده مامان رفته بود ولی من به بابا رفته بودم،


یه صدای پایی تو پله ها اومد میدونستم مریمه ، خواهر بزرگترم که همیشه حواسش به من بود حتی بعد از عروسیش ، تنها کسی که به من این حسو میداد که منم مهمم.


اومد بالا و تو پاگرد ایستاد و گفت یعنی چی مرجان؟ چرا اینجا نشستی؟ عروسی داییمونه ها، اومدی نشستی قاطی سرکه ها و ترشیا؟ بلند شدم و ایستادم، مریم دوباره ادامه داد دلت اومد با این لباس بشینی رو پله ها؟


یه نگاه به لباس کردم، راست میگفت حیف بود ، لباسم پیرهنی از پارچه کرم رنگ بود که توش گلای ریز سبز بود و یه کت سبز مغز پسته ای کوتاه روش میخورد، این لباسو خود مریم برام پسندیده بود و با کلی اصرار پولشو از بابا گرفته بود. میخواست منم تو عروسی دایی خوب و اراسته باشم ولی من هرچی ام که میپوشیدم بازم به پای مینا نمیرسیدم.


پشت سر مریم اومدم پایین و نشستم رو یه صندلی کنار جای عروس و دوماد،


عروس خوشگل بود صورت گرد و چشمای درشتی داشت داییمم خوش قیافه و خوش تیپ بود، کلا فامیل مادرم همه خوشگل بودن چون مادر مادربزرگم روس بوده و خیلی سال پیش اومده بود ایران برای زندگی و زیبایی روسیش رو نسل به نسل به بچه هاش منتقل کرده و فقط من از این زیبایی بی بهره بودم.


داییم و عروسش سراشونو تو هم فرو برده بودن و میخندیدن.


با خودم فکر کردم هیچ کس منو نمیگیره چون زشت و دراز و لاغر و سبزه ام


مینا داشت اون وسط می رقصید و همه با تحسین نگاهش میکردن، می چرخید و موهای خرماییش دورش میریخت و با ناز موهاشو کنار میزد.


با خودم فکر کردم مینا چون همیشه تحسین وتایید شده حتی رفتارشم با من فرق میکنه ، من با اینکه یک سال و نیم ازش بزرگتر بودم اما اصلا روابط اجتماعی خوبی نداشتم و اعتماد به نفسم به شدت پایین بود حتی روم نمیشد جلوی بقیه برقصم.


پاهای درازمو رو هم انداختم و با خودم فکر کردم با این قد بلند کاش کت و شلوار پوشیده بودم به جای دامن.


نگاهم به نگاه مینا گره خورد، با چشم و ابرو اشاره کرد بیا وسط ولی من سرمو بالا انداختم و همچنان مشغول تماشا شدم.


دوست داشتم زودتر بریم خونه تو جمع احساس راحتی نمیکردم. مینا که حالا خسته و عرق کرده کنارم نشسته بود با هیجان گفت به نظرت بابا میبرتمون دنبال ماشین عروس تا خونه دایی؟ گفتم نمیدونم. بابا گفت خونه دایی دوره خسته باشه نمیبره.


مینا گفت خدا کنه ببره من خیلی بوق زدن پشت ماشین عروسو دوس دارم.


بعد شام مینا تندی مانتوشو پوشید و در میون تذکرای مریم که میگفت روسریتو درست سرت کن و بکش جلو دویید که بره تو حیاط که مردونه بود و به بابا اصرار کنه دنبال ماشین عروس بریم. من و مریم و مامانم مانتوهامونو پوشیدیم و روسری هامونو سر کردیم و اومدیم توحیاط ، حیاط پر بود از مردا و پسرای فامیل،


راحت نبودم میخواستم برم تو ماشین. مینا داشت به بابا اصرار میکرد و بابا میگفت خونه داییت دوره، من فردا باید برم اداره.


سهیل پسر خاله گیتی کنار بابا وایساده بود و داشت زیر چشمی مینا رو نگاه میکرد و حتما دلش برای خنده های نخودی مینا میرفت. سهیل گفت جواد خان اگه میخواین بچه ها با ما بیان دنبال ماشین عروس ، ماشین ما جا داره، میدونستم منظور سهیل از بچه ها فقط میناست و منو صدقه سری مینا تو کلامش اورده وگرنه تک پسر قد بلند و چشم و ابرو مشکی و خوش تیپ خاله گیتی به من چی کار داره؟


بابا نگاه تندی به سهیل کرد و گفت نمیخواد قرار باشه بریم دنبال ماشین عروس باهم میریم.


بالاخره اصرارای مینا جواب داد و ما اون شب قاطی کلی ماشین دیگه دنبال پیکان سفید گل زده دایی حامد تا خونشون رفتیم.


اون شب اخرین شب تابستان سال ۶۵ بود و من ۱۶ ساله شدم.


بعد از عروسی متوجه شدم که مینا با سهیل تلفنی صحبت میکنن. شبا که مامان اینا میخوابیدن مینا تلفنو یواشکی می اورد تو اتاق و با سهیل اروم اروم صحبت میکرد و قربون صدقه هم میرفتن و میخندیدن و هرشب به من میگفت یادت باشه به کسی چیزی نگیا حواست باشه جلو مریم چیزی از دهنت نپره ها من حوصله نصیحتاشو ندارم.


و من هرشب چشمامو میبستم و تو خیالات خودم غرق میشدم و چشمانو میبستم و میدیدم یه پسر خیلی خوش تیپ و پولدار، خیلی بهتر از سهیل عاشقم میشه و میاد خواستگاری و باهاش ازدواج میکنم و هر روز برام کادو و گل و هدیه میخره و جلو همه بهم توجه میکنه و همه بهم حسادت میکنن.


من دوم دبیرستان بودم و مینا اول دبیرستان، تو راه برگشت از مدرسه مینا میرفت پیش سهیل و باهم میرفتن بیرون و میگفت به مامان اینا بگو کلاس اضافه دارم تو مدرسه، من میخواستم بهش اعتراض کنم ولی میترسیدم فک کنه بهش حسادت میکنم.

و دوید و افتاد .اما بلند شد؛ باید می رسید!                       تا ایچه هم وا قین سِره اومایمَه‌ ‌ ‌   ‌یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین بار بوده...:) ما که تقصیری نداشتیم جز آرزو های بزرگ🖤  

بچه ها هستین ادامشو بزارم؟

و دوید و افتاد .اما بلند شد؛ باید می رسید!                       تا ایچه هم وا قین سِره اومایمَه‌ ‌ ‌   ‌یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین بار بوده...:) ما که تقصیری نداشتیم جز آرزو های بزرگ🖤  

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اگه پربازدید شد برای آرامش منو پسرم دعا کنین. دعاکنین گذشته سختش رو فراموش کنه حال روحیش خوب بشه😔اون فقط هشت سالشه ولی خیلی زجرکشید😔

بانویی از تبار لر هستم🤍الهی یه روزی ببینم اون ظالم تقاص پس داده🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻 برای آرامش و خوب شدن روحیه بچم یه صلوات میفرستین؟ 💞



دو سال از عروسی دایی گذشته بود و رابطه سهیل و مینا بیشتر شده بود، گاهی با هم دعوا میکردن و قهر میکردن و مینا عصبی و ناراحت بود و گاهی ام خوشحال بود وبا ذوق هدیه هایی که سهیل براش میخرید رو گوشه کنار اتاق قایم میکرد.


چند ماهی بود که من دیپلم گرفته بودم و زنداییم حامله بود و قرار بود بریم هم بهش سر بزنیم و هم براش ویارونه ببریم، وقتی رفتیم خونشون مادر زنداییمم اونجا بود، زن خونگرم و مهربونی بود و به من با محبت نگاه میکرد. من برخلاف مینا که تو جمعا حرف میزد و میخندید یه گوشه ساکت نشسته بودم ، احساس کردم مامانم با مادر زندایی دارن ریز ریز در مورد من حرف میزنن. حتی شنیدم که مامانم گفت بچم خیلی مظلوم و ارومه.


قبل رفتنمون زندایی دوربین عکاسیشو آورد و ازمون یه عکس دسته جمعی گرفت.


چند روز بعد ازینکه برگشتیم خونه یه روز مامان زندایی زنگ زد خونمون و به مامان گفت که برای پسرش که تو آلمان زندگی میکنه دنبال یه دختر ایرانی میگرده که خانواده دار و نجییب باشه و براش مهمه که دختری باشه که بعد از رفتن به المان با دیدن شرایط اونجا از خودش به در نشه، وگفت که چون پسرش قد بلنده زن قد بلندم میخواد و مامان زندایی منو برای پسرش در نظر گرفته بود، و اجازه خواست که عکسی که اون روز گرفتیم رو برای پسرش بفرسته آلمان


مامان با خوشحالی موافقت کرد حتی با اینکه تو اون عکس ما بی روسری بودیم مامان موافقت کرد و وقتی تلفن روقطع کرد تمام وجودش از خوشی میخندید...


و دوید و افتاد .اما بلند شد؛ باید می رسید!                       تا ایچه هم وا قین سِره اومایمَه‌ ‌ ‌   ‌یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین بار بوده...:) ما که تقصیری نداشتیم جز آرزو های بزرگ🖤  

با این که سعی میکردم نشون ندم ولی خیلی خوشحال بودم ، احساس میکردم رویاهام داره به واقعیت تبدیل میشه ، برادر زنداییو تو ذهنم تصور میکردم با خودم میگفتم حتما اونم مثل زندایی خوش قیافه است و خوش تیپه، تو المان زندگی میکنه حتما خیلی پولداره، زن قد بلند و نجیب و خونواده دار میخواد خب منم هم قد بلندم هم نجیبم هم خونواده دارم. عاشقم میشه ، وقتی برم المان همه حسرتمو میخورن، همه بهم حسادت میکنن، خوشحال بودم ، حالا قرار بود دیگه حرف من تو فامیل زده بشه همه به هم برسن بگن شنیدی مرجان میخواد با یکی ازدواج کنه که اقامت المان داره؟ شنیدین مرجان میخواد بره آلمان زندگی کنه؟ حسرتو از همین الان میتونستم تو چشم دخترای فامیل ببینم


روزای بعد ازون برام خیلی متفاوت بود، دائم با یه حالتی از رویا زندگی میکردم،دائم خودمو تو آلمان تصور میکردم، روحیه ام به کلی عوض شده بود، مینا با ذوق و حسرت میگفت خوش به حالت مرجان میری المان، اونجا اگه بخوای میتونی روسری سر نکنی دیگه مامان و بابا نیستن که، میتونی با بلیز شلوار بری تو خیابون، وای مرجان خوش به حالت میگن آلمان کشور پیشرفته ایه ، میگن خیلی قشنگه، ولی زبونشون میگن خیلی سخته. مرجان رفتی اونجا برامون باید کلی سوغاتی بفرستی. و من با بی اهمیتی ساختگی گفتم حالا نه به داره نه به باره صبر کن بزار ببینیم چی میشه، شاید اصلا نشد ولی همون موقع تو دلم داشتم به خدا التماس میکردم این فرصتو به من بده بزار یه بار شانس در خونه منو بزنه.


مینا خندید و گفت ایشالا هم به داره هم به باره، ببین مرجان برو اونجا ببین شوهرت دوست مجرد داره که زن ایرانی خانواده دار و نجیب بخواد بعد منو جور کن منم بیام اونجا باهم باشیم. با تعجب گفتم پس سهیل چی؟ گفت خلی به خدا تو مرجان من خارجو ول کنم بچسبم به سهیل؟ من ارزومه برم خارج زندگی کنم حالا هر کشوری شد.

و دوید و افتاد .اما بلند شد؛ باید می رسید!                       تا ایچه هم وا قین سِره اومایمَه‌ ‌ ‌   ‌یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین بار بوده...:) ما که تقصیری نداشتیم جز آرزو های بزرگ🖤  

یه مدتی گذشت و مامان با هر زنگ تلفن از جاش میپرید و هر بار که میدید مادر زندایی پشت خط نیست از قبل نا امید تر میشد ، بعد چند وقت هی میگفت نکنه نپسندیدن، فک نکنم دیگه زنگ بزنن.


حدود دو ماهی گذشت یه روز مامان زندایی با زندایی اومدن خونمون، مامان اشاره کرد بریم تو اتاق، من و مینا پشت در گوش وایسادیم، نمیدیدمشون ولی صداشون می اومد مامان زندایی گفت چی بگم گیتی خانوم آدم سر از کار این جوونا در نمیاره به حرف ما ام دیگه نیستن که، فک میکنن خودشون عقل کلن و همه چیو بهتر از ما میدونن، مامان گفت جوونن دیگه، خامن مامان زندایی من و منی کرد و گفت راستش من روم نمیشد بیام خدمتتون و این حرفا رو بزنم ولی شما انقدر محترم و بزرگوارید که من به خودم جریت دادم بیام و اینو بگم، تو رو خدا میبخشیدا ، از ما به دل نگیرید اینا حرفای لاین پسره من حسامه، مامان گفت اختیار دارین بفرمایین

و دوید و افتاد .اما بلند شد؛ باید می رسید!                       تا ایچه هم وا قین سِره اومایمَه‌ ‌ ‌   ‌یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین بار بوده...:) ما که تقصیری نداشتیم جز آرزو های بزرگ🖤  

مامان زندایی گفت راستش من اون عکسو واسه حسام فرستادم ولی حسام چشمش مینا خانومو گرفته، دو ماه منو کچل کرده انقدر گفته بیام با شما حرف بزنم، من گفتم نمیرم ، من رو ندارم برم اینو بگم، ولی انقدر اصرار کرد منم مادرم بالاخره باید وظیفه مادریمو به جا بیارم دیگه. همین شد که رومو سفت کردم مزاحمتون شدم.


مامان یه کم سکوت کرد و بعد گفت والا چی بگم، مینا هنوز درسش تموم نشده که حالا چشم من با باباش صحبت میکنم خبرشو میدم خدمتتون ، ولی بعید میدونم باباش تا مرجان شوهر نکرده مینا رو شوهر بده.

و دوید و افتاد .اما بلند شد؛ باید می رسید!                       تا ایچه هم وا قین سِره اومایمَه‌ ‌ ‌   ‌یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین بار بوده...:) ما که تقصیری نداشتیم جز آرزو های بزرگ🖤  

مامان زندایی گفت هرجور که شما و باباش صلاح می دونین، بازم ببخشید که مزاحم شدیم.


من و مینا به هم نگاه کردیم ، ذوقی که تو نگاه مینا بود اصلا قابل کتمان نبود، مینا سعی کرد لبخند پهنشو جمع کنه و گفت چه پررو ام هست این حسام خانشون انگار منوی رستوران گذاشتن جلوش واسه خودش انتخاب میکنه، اصلا نیاید عکس دسته جمعی براش میفرستادن باید یه عکس تکی ازتو فقط میفرستادن، بهم برخورد

و دوید و افتاد .اما بلند شد؛ باید می رسید!                       تا ایچه هم وا قین سِره اومایمَه‌ ‌ ‌   ‌یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین بار بوده...:) ما که تقصیری نداشتیم جز آرزو های بزرگ🖤  

سرمو بلند کردم و با خشم نگاش کردم، مینا گفت نه چیزه یعنی میگم اونجوری خب ....


ببخشید به خدا منظور بدی نداشتم مرجان.


دلم خیلی شکست،در مقابل مینا احساس تحقیر میکردم، گفتم حالا فکر کرده من میرفتم باهاش اون ور دنیا تو غربت زندگی کنم، مردم چه از خود راضی ان.


مینا گفت واقعا نمیرفتی؟ گفتم نه که نمیرفتم. مینا گفت پس اگه من قبول کنم و برم تو ناراحت نمیشی؟ حرفش مثل پتک خورد توسرم، انتظار اینو نداشتم، مینا که سکوت منو دید گفت به خدا من ارزومه برم خارج زندگی کنم. واسه خودم کسی بشم.


گفتم نه ناراحت نمیشم. ولی در عین حال یه عالم چیز تو کلم رژه میرفتن، اگه مینا زودتر از من ازدواج کنه، ازدواج من سخت میشه، همه میگن حتما خواهر بزرگه یه عیبی داشته که مونده کوچیکه شوهر نکرده، حرف مردم، نگاه فامیل.


دلم میخواست تنها باشم، دلم میخواست فقط بشینم یه جا و زار زار گریه کنم.


از خدا شاکی بودم به بخت سیاهم لعنت میفرستادم.

و دوید و افتاد .اما بلند شد؛ باید می رسید!                       تا ایچه هم وا قین سِره اومایمَه‌ ‌ ‌   ‌یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین بار بوده...:) ما که تقصیری نداشتیم جز آرزو های بزرگ🖤  

شب که بابا اومد خونه و مامان جریانو براش تعریف کرد بابا گفت بیخود کرده پسره کم عقل، انگار اومده پیرهن بخره که میگه این خوب نیست نه اون یکی رو بدین. بهشون بگو نه ما دخترمونو شوهر نمیدیم.


مامان پس فرداش زنگ زد به مامان زندایی و گفت مینا هنوز داره درس میخونه باباش گفته تا دیپلمشو نگیره حرف ازدواجش نشه.مثل اینکه مامان زندایی گفته بود که چند ماه تا تموم شدن درس مینا صبر میکنن بعد پا جلو میزارن و مامانمم که روش نشده چیزی بگه گفته حالا تا اون موقع خدا بزرگه، و خدا حافظی کرد. بابا اما خیلی جدی گفت که من تا مرجان ازدواج نکنه مینا رو شوهر نمیدم اصلنم دلم رضا نیست به این پسره بدمش. اصلا خوبیت نداره. بهشون بگو نه، مردم الکی منتظر نمونن.


دیگه ازون حال خوب سابق خبری نبود، حالم بدتر از قبل بود و اصلا دلم نمیخواست از اتاق بیرون بیام، از مامان و بابامم خجالت میکشیدم. شبا با خدا حرف میزدم و گریه میکردم، قصر رویاهام ریخته بود پایین و حالا دیگه حتی همون خونه کوچیکم تو رویام نداشتم و باید تو خرابه سر میکردم.

و دوید و افتاد .اما بلند شد؛ باید می رسید!                       تا ایچه هم وا قین سِره اومایمَه‌ ‌ ‌   ‌یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین بار بوده...:) ما که تقصیری نداشتیم جز آرزو های بزرگ🖤  

دلم میخواست درس بخونم و کنکور بدم ولی نمیتونستم، نمیتونستم حواسمو جمع کنم. بیشتر روزو خواب بودم و گاهی غر غرای مامان مجبورم میکرد بیدار بشم و تو کار خونه به مامان کمک کنم.


مامان میگفت خجالتم نمیکشه همش خوابه. انگار اینجا تنبل خونه شاه عباسیه. پاشو یه کمکی به من بدبخت بده، اون که درگیر درس و مدرسه است. تو که بیکاری یه کمکی به من بده.


مریم گاهی میاومد خونمون و نصیحتم میکرد و میگفت پاشو یا درستو بخون یا برو یه هنری یاد بگیر چیه همش گوشه این اتاق افتادی خوابیدی. هی میگفت مرجان من حالا که این بچه به دنیا اومده قدر وقتمو میدونم، انقدر کار دلم میخواد بکنم گه نمیتونم، تو که دستت بازه پاشو از وقتت بهترین استفاده رو بکن، فردا روزی حسرتشو میخوریا.


من اما حوصله هیچ کاری نداشتم. دلم میخواست فقط بخوابم.


اواخر اردیبهشت بود ، بعد از ظهر بود و مینا هنوز برنگشته بود از مدرسه. مامان هی میگفت چرا این دختر انقدر دیر کرد؟ کجا مونده. من چیزی نگفتم، با خودم گفتم چرا به خاطر کیف و خوشی اون من دروغ بگم، به من چه.

و دوید و افتاد .اما بلند شد؛ باید می رسید!                       تا ایچه هم وا قین سِره اومایمَه‌ ‌ ‌   ‌یه جایی تو بچگیامون واسه آخرین بار رفتیم تو کوچه و با دوستامون بازی کردیم بدون اینکه بدونیم آخرین بار بوده...:) ما که تقصیری نداشتیم جز آرزو های بزرگ🖤  

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2838
2834
2835
2108