سلام بچه ها امشب یه داستان زندگی دیگه واستون اوردم چون قشنگ بود گفتم شماهم بخونید
دوستاتونو تگ کنید✨️
اروم از بقیه فاصله گرفتم و رفتم طبقه بالا تو راه پله پشت بوم نشستم، نمیخواستم کنار مینا قرار بگیرم، نمیخواستم دوباره همه مارو باهم مقایسه کنن، مینا تو اون لباس توری با اون موهای بلند و خرمایی و مجعد مثل سیندرلا شده بود،ن با اون پوست گندمی و قد به قول مامان بزرگ دراز و دماغ بزرگ شاید اگه خواهری مثل مینا نداشتم و همیشه کنار اون نبودم اونقدرام زشت به نظر نمیاومدم ولی همیشه باید با مینا مقایسه میشدم و این باعث شده بود اعتماد به نفسمو از دست بدم.
از وقتی یادم میاد همه به مامانم میگفتن گوهر خانوم ماشالله چه دختر نازی داری خدا حفظش کنه، انگار مامان فقط مینا رو داشت، انگار نه انگار منم بودم.
مینا خوش شانس بود که به خانواده مامان رفته بود ولی من به بابا رفته بودم،
یه صدای پایی تو پله ها اومد میدونستم مریمه ، خواهر بزرگترم که همیشه حواسش به من بود حتی بعد از عروسیش ، تنها کسی که به من این حسو میداد که منم مهمم.
اومد بالا و تو پاگرد ایستاد و گفت یعنی چی مرجان؟ چرا اینجا نشستی؟ عروسی داییمونه ها، اومدی نشستی قاطی سرکه ها و ترشیا؟ بلند شدم و ایستادم، مریم دوباره ادامه داد دلت اومد با این لباس بشینی رو پله ها؟
یه نگاه به لباس کردم، راست میگفت حیف بود ، لباسم پیرهنی از پارچه کرم رنگ بود که توش گلای ریز سبز بود و یه کت سبز مغز پسته ای کوتاه روش میخورد، این لباسو خود مریم برام پسندیده بود و با کلی اصرار پولشو از بابا گرفته بود. میخواست منم تو عروسی دایی خوب و اراسته باشم ولی من هرچی ام که میپوشیدم بازم به پای مینا نمیرسیدم.
پشت سر مریم اومدم پایین و نشستم رو یه صندلی کنار جای عروس و دوماد،
عروس خوشگل بود صورت گرد و چشمای درشتی داشت داییمم خوش قیافه و خوش تیپ بود، کلا فامیل مادرم همه خوشگل بودن چون مادر مادربزرگم روس بوده و خیلی سال پیش اومده بود ایران برای زندگی و زیبایی روسیش رو نسل به نسل به بچه هاش منتقل کرده و فقط من از این زیبایی بی بهره بودم.
داییم و عروسش سراشونو تو هم فرو برده بودن و میخندیدن.
با خودم فکر کردم هیچ کس منو نمیگیره چون زشت و دراز و لاغر و سبزه ام
مینا داشت اون وسط می رقصید و همه با تحسین نگاهش میکردن، می چرخید و موهای خرماییش دورش میریخت و با ناز موهاشو کنار میزد.
با خودم فکر کردم مینا چون همیشه تحسین وتایید شده حتی رفتارشم با من فرق میکنه ، من با اینکه یک سال و نیم ازش بزرگتر بودم اما اصلا روابط اجتماعی خوبی نداشتم و اعتماد به نفسم به شدت پایین بود حتی روم نمیشد جلوی بقیه برقصم.
پاهای درازمو رو هم انداختم و با خودم فکر کردم با این قد بلند کاش کت و شلوار پوشیده بودم به جای دامن.
نگاهم به نگاه مینا گره خورد، با چشم و ابرو اشاره کرد بیا وسط ولی من سرمو بالا انداختم و همچنان مشغول تماشا شدم.
دوست داشتم زودتر بریم خونه تو جمع احساس راحتی نمیکردم. مینا که حالا خسته و عرق کرده کنارم نشسته بود با هیجان گفت به نظرت بابا میبرتمون دنبال ماشین عروس تا خونه دایی؟ گفتم نمیدونم. بابا گفت خونه دایی دوره خسته باشه نمیبره.
مینا گفت خدا کنه ببره من خیلی بوق زدن پشت ماشین عروسو دوس دارم.
بعد شام مینا تندی مانتوشو پوشید و در میون تذکرای مریم که میگفت روسریتو درست سرت کن و بکش جلو دویید که بره تو حیاط که مردونه بود و به بابا اصرار کنه دنبال ماشین عروس بریم. من و مریم و مامانم مانتوهامونو پوشیدیم و روسری هامونو سر کردیم و اومدیم توحیاط ، حیاط پر بود از مردا و پسرای فامیل،
راحت نبودم میخواستم برم تو ماشین. مینا داشت به بابا اصرار میکرد و بابا میگفت خونه داییت دوره، من فردا باید برم اداره.
سهیل پسر خاله گیتی کنار بابا وایساده بود و داشت زیر چشمی مینا رو نگاه میکرد و حتما دلش برای خنده های نخودی مینا میرفت. سهیل گفت جواد خان اگه میخواین بچه ها با ما بیان دنبال ماشین عروس ، ماشین ما جا داره، میدونستم منظور سهیل از بچه ها فقط میناست و منو صدقه سری مینا تو کلامش اورده وگرنه تک پسر قد بلند و چشم و ابرو مشکی و خوش تیپ خاله گیتی به من چی کار داره؟
بابا نگاه تندی به سهیل کرد و گفت نمیخواد قرار باشه بریم دنبال ماشین عروس باهم میریم.
بالاخره اصرارای مینا جواب داد و ما اون شب قاطی کلی ماشین دیگه دنبال پیکان سفید گل زده دایی حامد تا خونشون رفتیم.
اون شب اخرین شب تابستان سال ۶۵ بود و من ۱۶ ساله شدم.
بعد از عروسی متوجه شدم که مینا با سهیل تلفنی صحبت میکنن. شبا که مامان اینا میخوابیدن مینا تلفنو یواشکی می اورد تو اتاق و با سهیل اروم اروم صحبت میکرد و قربون صدقه هم میرفتن و میخندیدن و هرشب به من میگفت یادت باشه به کسی چیزی نگیا حواست باشه جلو مریم چیزی از دهنت نپره ها من حوصله نصیحتاشو ندارم.
و من هرشب چشمامو میبستم و تو خیالات خودم غرق میشدم و چشمانو میبستم و میدیدم یه پسر خیلی خوش تیپ و پولدار، خیلی بهتر از سهیل عاشقم میشه و میاد خواستگاری و باهاش ازدواج میکنم و هر روز برام کادو و گل و هدیه میخره و جلو همه بهم توجه میکنه و همه بهم حسادت میکنن.
من دوم دبیرستان بودم و مینا اول دبیرستان، تو راه برگشت از مدرسه مینا میرفت پیش سهیل و باهم میرفتن بیرون و میگفت به مامان اینا بگو کلاس اضافه دارم تو مدرسه، من میخواستم بهش اعتراض کنم ولی میترسیدم فک کنه بهش حسادت میکنم.