این فکر نمیکنم بختک باشه چون تجربش کردم و واقعا فرق داشت
بیدار بودم حس میکردم اطرافم رو صدا ها رو و میتونستم تکون بخورم تو واقعیت ولی چشمام بسته بود و انگار داشتم خواب میدیدم ولی حس میکردم همه چیز رو و هوشیار بودم میدیدم تو پشت بومم و برق کل شهر رفته و دنیا تو تاریکیه رعد و برق وحشتناک میزد بدون بارون و صدا اذان میومد از اون ورم یکی رو میدیدم رو پشت بوم وایستاده و دعا یا چیزی میخونه شبیه لباسای روحانیا داشت فکر کنم چون این قسمت مبهمه
ولی من در ساختمون که به راه پله ها منتهی پیشد پشتم بود و همون جا نمیتونستم تکون بخورم و داد بزنم بی نهایت ترسیده بودم و یک چیزی منو از سمت کتف میکشید و مورمور دردناکی میکرد از جایی که منو میکشید ولی جسمم رو رو تخت حس میکردم و بدنم که تو رویا میدیدم رو پشت بوم هست هنوز ایستاده بود ولی جسمم کشیده نمیشد انگار عصاره و روحم رو به شدت عقب میکشید و میبرد و تمام قفسه سینم مور مور میشد شبیه وقتی چشماتو میمالی برفک برفک میشه چشم بود دردش
و من همش میخواستم دعها بخونم و خدا رو صدا بزنم اما نمیتونستم
و با کلی زحمت بالاخره تونستم بگم بسم الله و از اون حالت خارج شدم اما تمام تنم هنوز مور مور میشد و درد میکرد
نمیدونم خواب بود یا نزدیک بود واقعا بمیرم و برگشتم خیلی عجیب بود