فصل پاییز منطقه ی ما همیشه پیش قدمه و نسبت به جاهای دیگه ۲۰ روزی زودتر میاد
کوچه ی قدیمی ما یک کوچه طولانی بود سمت چپ و راست حیاط هایی بودن که از توشون شاخ و برگ های درخت ها آویزون شده بود به سمت کوچه و یک رود کوچیک از کنار میگذشت
پاییز که میشد برگ های رنگارنگه زرد و نارنجی به زمین میریختن و فضای خیلی قشنگی میساخت
یک حیاطی بود که صاحبی نداشت و در حیاط چندین درخت گلابی بود پاییز ها بخاطر رسیدن گلابی ها میرفتیم گلابی بچینیم
وقتی کودک بودم مثل همیشه برای چیدن گلابی رفته بودم ولی اینبار مهمان جدید و زیبایی داشتیم یک جغد روی درخت نشسته بود اندازش کوچیک بود احساس میکنم بچه بود ولی من مثل همیشه بازیگوشیم گل کرده بود که اونو بگیرم
سبد بزرگ پلاستیکی آبی رنگی دستم بود وقتی این پرنده ی دوست داشتنی روی زمین نشسته بود و حواسش به من نبود از پشت سبد را برگردونم سرش
پرنده رفت داخل قفس پلاستیکی آبی رنگی
وقتی میخاست به عقب نگاه کنه نیاز نبود بدنشو تکون بده فقط سرشو ۱۸۰ درجه میچرخوند خیلی قشنگ بود رنگ قهوه ای روشنی داشت
وقتی کسی نزدیک قفس میشد عصبانی میشد و نوک میزد
اسمشو از پدر بزرگم پرسیدم میگفت این پرنده اسمش اومای هست و باید آزاد کنی چون اگه تو قفس بمونه شوم هست و باید بره
بعد یک روز بازی کردن باهاش راضی شدم ببرم همونجا و آزادش کنم
اومای رفت پی زندگیش