جان من چون میروی از پیش من
چون تمامم میبری از خویش من
فصل سرد آوازه اش آیدبه برگ قلب من
همچو لزرد بید و خشکد، بیوفتد برگ من
باغ دل خشکید از آوازه فصل خزان
چون که روزی بود تناز از بر باد وزان
خرم و شاداب بود ترسی نبودش از خزان
چون که همراهش تو بودی در بر باد وزان
فصل غم محکم بکوبیدش زمین برگ دلم
از زمین افتادنش.اندوهگین شد این دلم
چون که تقدیرش چنین بازی کنددر روزگار
هر کسی بازد در این بازی ،برنده روزگار