امروز بیرون بودم با دوستم
دیدم از پشت یچیزی میخوره به باسنم
شلوغم بود
گفتم حنما کیف یکیه
زیر چشمی نگاه کردم دیدم یه مرده داشت دستمالیم میکرد
کارد بهم بزنین خونم در نمیاد
لباسامم گشاد بود و کوتا نبود
حالم از هرچی نره بهم میخوره
به خانواده هم بگم میخوان بگن نه لباست کوتاه بود، چرا تنها میری بیرون دیگه نمیزارم بری..