دلم خواست اینجا بنویسم که بمونه...
سال ۴٠۲ با کلی شوق و ذوق و معدل ۲٠ اومدم تجربی، تابستون که هنوز وارد دهم نشده بودم کتابای دهمو خریدم و پیش خوانی رو شروع کردم، دهم نسبتا افت داشتم تو قلمچی ولی تو مدرسه همچنان از نفرات برتر بودم..
دقیقا سال ما امتحانات نهایی شد، وحشتناک ترین روزای عمرم بود...
تابستون دهم دوباره تلاش کردم و ترازامو بردم بالا. یازدهم هم خیلی پیشرفت کردم و تابستونش هم دوباره خوندم و خوندم.. مهمونی نرفتم تو این سه سال، بیرون نرفتم، تفریح خاصی نداشتم
نمیتونستم مشاور بگیرم بخاطر هزینه ها.. حتی ترجیح دادم همه کتاب تستا رو نگیرم تا فشار نیاد به خانواده هرچند هروقت گفتم که فلان کتاب و میخوام بدون منت برام خریدن اما خودم دلم نمیومد دیگه... دوازدهم هم گذشت، با همه ی اتفاقاتیکه ۴٠۴_۴٠۵ افتاد و هممون میدونیم... حتی یه سری اتفاقات تو فامیل هم افتاد که بی تاثیر در زندگیم نبود، ولی من رفتم جلو
نمیگم کم کاری نداشتمااا، داشتم، اما تلاشم زیاد کردم
عینکی شدم، معده درد شدم، زانو و کمرم هنوزم درد میکنه...
من قبل کنکور مطمئن بودم قبول میشم چون تلاشمو کرده بودم، اما بعدش همه معادلاتم خراب شد، کنکور نشد اونچیزی که باید، شاید بخاطر بی تجربگی که مهمترین دلیلش بود
الان منمو برزخی که جلومه، میدونم اگر اتفاق جدیدی نیفته میتونم سال دیگه خیلی پیشرفت کنم چون الان تجربه دارم، ولی از طرفی به همه گفتم هرررچی قبول شم میرم و نمیمونم پشت..
پر از بغضم، پر از گریه، خدایا خودت شاهد بودی، هم شاهد تلاشام و هم شاهد کم کاریام... پس خودت درستش کن همه چیزو، میدونی که قربونت برم، کار خوبه خدا درست کنه!:)