فراتر از اتفاق#
صدای بم و خشدارِ استاد، کلاس رو پر کرده بود. اما مغز من جای دیگهای بود؛ غرق درِ تضادِ چهرهی آراد. مردی که تویِ راهروهای دانشگاه، لقبِ «سختگیرترین و مغرورترین» رو یدک میکشید. آراد، با اون وقارِ مذهبیِ خاص خودش، انگار دیواری دورِ قلبش کشیده بود که هیچکس توانِ نفوذ بهش رو نداشت... تا اینکه صدایش مثل پتک توی سرم کوبیده شد: «خانم باران محمدی؟»
قلبم ریخت. سرم رو که بالا آوردم، تمام نگاهها روی من بود. گونههام داغ شد. آراد با همون چشمهای نافذ و بیتفاوتش زل زده بود توی چشمهام: «به چی نگاه میکنید؟ حواستون به درسه یا جای دیگه؟»
فقط تونستم با لکنت بگم: «بله... بله استاد...» و دیگه هیچی نشنیدم، جز صدای تپش قلب خودم که توی گوشم میکوبید.»
این پسر خاص بود اجازه نمیداد باهاش صمیمی شی
حدمرز تو رد کنی
توراه ب شوخی بهش گفتم آقا آراد راز موفقیت درسیت چیه؟
جواب نداد
میای کافه؟با علی نازنین فاطمه متین دعوتیم مهمون متین شدیم میای؟خیلی سرد گفت ممنون مسیر خونتون ازاون وره ردش نکنی .
باران خانوم من مثل بقیه پسرانیستم اوکی؟
من دوست دختر بازنیستم کسی بخوام ازدواج میکنم
...............
پ
ارت ۲بازم؟؟؟؟
نظرتون چیه؟