۳ ماه زنم ازم جداشده (یک سالی بود که تصمیم به جدایی داشتیم بنا به دلایلی). قرار بود خیلی توافقی جدا بشیم طوری که بچه کمترین چیز رو احساس بکنه.
ولی یه روز گذاشت و رفت. بچه رو گذاشته و یه خبر ازش نمیگیره. توی ۳ ماه ۵ بار دیدش. بچه هر روز دلتنگی میکنه و مادرش میگه امکان نگهداشتنش رو ندارم. من موندم و یه دختر ۸ ساله که البته خیلی دوستش دارم و بهش وابسته هستم. حالا مجبورم هم کار کنم (دور کاری میتونم بکنم از خونه) هم کار های خونه رو انجام بدم و با بچه وقت بگذرونم. بچه هم روز به روز بیشتر از من بدش میاد چون فکر میکنه من مانع دیدن مامانش هستم و اگر من نباشم میتونه پیش مامانش باشه. خودمم دیگه کشش ندارم خیلی وقته که با همه ارتباطم قطع شده. همه همکارام دوستام و خانواده.
به پدر مادرم الکی میگم حالم خوبه که ناراحت نباشن. ۳ ماهه هیچ تفریحی نداشتم و جای ۲ نفر نقش بازی کردم شب ها از شدت خستگی بیهوش میشم و فرداش دوباره همون داستان وقتی هم بی مهری بچم رو میبینم خستگیم چند برابر میشه. نمیدونم چقدر دیگه میتونم ادامه بدم.
به زودی از شدت تنهایی و افسردگی ازپا درمیام.