2777
2789
عنوان

حکایت نامردی

1 بازدید | 0 پست

میگه یروزی یه چوبانی داشت از کشتزاری می گذشت ،دید اون گشتزار آتیش گرفته و یه ماری داره اونجا می سوزه ،گفت برم این مارو نجات بدم بلکه کمکی کرده باشم ، رفت این مارو برداشت انداخت توی توپره ، انداخت رو دوشش گفت برم ۱۰۰ متر اونورتر آزادش کنم بره ، این از توپره اومد بیرون و گفت که : لبتو نیش بزنم یا گردنتو ؟

گفت آقا ماره سزای نیکی نیکیه ن بدی

گفت ن سزای نیکی بدیه !

گفت از اولین نفری که اومد میپرسیم که سزای نیکی نیکیه یا بدی ؟!

رفتن و یه روباهی اومد گفتن آقا روباه سزای نیکی نیکیه یا بدی ؟

روباه گفت من تا صورت واقعه رو نبینم نمیتونم تشخیص بدم

گفتن خب واقعه رو دوباره درست میکنیم

یه آتیشی دوباره روشن کردن و مارو انداختن توش

مار هی میگفت کمکم کنید کمکم کنید

روباه گفت همانجا بمان تا رسم نیکی از جهان ورنیفته

وتوهم ای چوپان مار در آستین خود پرورش نده


محبت به نامرد کردم بسی محبت نشاید به هر ناکسی

تهی دستی و بی کسی درد نیس که دردی چو دیدار نامرد نیس



آنان که دستی را که نانشان میداد گاز گرفتند محکوم اند به بوسیدن پاهایی که لگدشان می زند...

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108