پارت 74
پا شدم رفتم سمت حموم از خودم بدم میومد
بعد حموم یه پیراهن شلوار مشکی پوشیدم و رفتم تو هال
سپهر تنها بود بهار :سارا کو؟ / کاری براش پیش اومد رفت زود میاد که تنها نباشی / نه سپهر بهش بگو بره به کاراش برسه من به تنهایی عادت دارم / خودش میخواد کنارت باشه / سرمو تکون دادم و نشستم رو مبل
چقد بدبخت شده بودم خودم خبر نداشتم..
نگاه تلفن حتی میکردم بغضم میگرفت چقد یواشکی با این تلفن با مامان حرف زده بودم..
اشکام بی صدا هی سر میخوردن چشامو بستم که بلکه اینقدر اشک نریزن..
٢ ماه بعد **
٢ ماه از اون روز شوم میگذشت
مراسم سوم و هفتم و چهلم رو سپهر گرفته بود که قول داده بودم بهش بعدش پولشو میدم
نمیخواستم زیر دین کسی باشم
بچم تقریبا اخرای ماه 6 بودم یکم سنگین شده بودم و
شکمم گنده تر از قبل..
سپهر چند باری منو سر قبر مامان و باران برد
اما دلم هیچ وقت آروم نمیگرفت
سارا مدتی رفته بود خارج و تنها بودم
سپهرم بعد چد روز دیگه رفت سرکار و باز من موندم من موندم و این خونه و این بچه ای که نمیدونستم ازش متنفر باشم یا عاشقش باشم..