خانما من چند ساله ازدواج کردم و خب همیشه پیش مادرم بودم از صبح تا شب چون همسرم دیر میاد و گاهی نمیرفتم اما اغلب پیششون بودم چون مادرم هم افسرده و تنهاس و آشپزی میکردم اونجا و برا خودمون میبردم حالا مادرم ی مدته رفته و من تازه دارم حس میکنم که متاهل شدم و زندگی متاهلی چیه
چون راستش خیلی کم خونه خودم بودم و وقتی میخواستم بمونم مادرم اجازه نمیخاد اما الان فرقی براش نداره و منم دیگه هفته ای یه بار میرم اما حس رهایی همراه با غم داره ی حس عجیبیه