پارت 73
بهار : من دختر تو نیستم من هیچی تو نیستم /
و با ازنجار از بغلش اومدم بیرون و پتورو روی سرم کشیدم
آروم آروم اشک میریختم تا خواب رفتم...
فردا صبح با احساس گرسنگی از خواب پا شدم
کش و قوسی به بدنم دادم و چرخیدم با دیدن چشمای باز سپهر ترسیدم و هینی گفتم که گفت : صبحت بخیر /
صبح بخیر /
سپهر پا شد رو تخت نشست و کش و قوسی به دستاش داد
داشتم نگاش میکردم که یهو خم شد طرفم لبامو بوسید
تو شوک بودم که گفت : پاشو پاشو صورتتو بشور که جای اشکات مونده /
بغض کرده بودم دوباره یاد مامان و باران افتادم
با بغض گفتم:سپهر؟ /جانم/ من مامانمو میخوام / سپهر چرخید و نگام کرد موهامو از صورتم کنار زد سپهر : عزیز من صد بار بهت گفتم مامانت همین الانم داره از بالا نگات میکنه حواسش بهت هست دوست نداره تورو اینجوری ببینه /
هیچی نگفتم که سپهر اشکامو پاک کرد و از اتاق رفت بیرون
چقد من بی کس و کار بودم...
هیچکس رو نداشتم....
چند سال دیگه از سپهرم جدا میشم.. رسما هیچکس رو نداشتم..
باید تنهایی بچم رو بزرگ میکردم باید تنهایی زندگی میکردم کار میکردم..