پارت 72
دوباره خواب رفتم
با تاریک شدن اتاق چشامو باز کردم
اتاق تاریک بود
خواستم پاشم اما سرم گیج میرفت
دوباره رو تخت دراز کشیدم
زندگی حتی از تاریکی اتاق تاریک تر بود
به بدبختی پا شدم خودمو به لامپ رسوندم لامپ رو روشن کردم خودمو تو آیینه نگاه کردم زیر چشام گود شده بود و سیاه شده بود رنگم پریده بود
لبام خشک شده بود
در اتاقو باز کردم و رفتم تو هال سارا خوابیده بود رو مبل سپهرم نشسته بود سرش تو گوشی بود
با دیدنم پا شد اومد طرفم که گفتم : بشین خوبم خودم میتونم برم /
سپهر : چرا پا شدی؟ /
ولم کن سپهر منو چپوندی تو اون اتاق که چی / بخاطر خودت میگم /
رفتم تو آشپزخونه
سارا طفلی از خستگی خوابش برده بود
یه لیوان آب خوردم و از آشپزخونه اومدم بیرون
برای شام سپهر از بیرون کباب سفارش داده بود که من لب نزدم
بعد شام سارا رفت تو اتاق من
منم رفتم تو اتاق سپهر رو تخت دراز کشیدم و بی صدا گریه میکردم
ساعت حدود 12 بود سپهرم اومد در اتاق رو بست و کنارم رو تخت دراز کشید
رومو کردم اونور که متوجه اشکام نشه
یهو دیدم منو طرف خودش کشید
و تو بغلش گرفت
با اینکه ازش متنفر بودم اما بغلش لاقل یکم آرومم میکرد تو بغلش آروم گرفتم و گریه میکردم تیشرتش از گریهام خیس شده بود
سپهر : داری گریه میکنی؟ ببینمت بهار؟ /
خواست منو از بغلش جدا کنه که نذاشتم
بهار : ولم کن سپهر /
قربونت برم من نریز این اشکاتو مامانت داره از اون بالا نگات میکنه دوست نداره دخترشو اینجوری ببینه /
هق هق ام بیشتر شد
بهار : دیگه مامانم نیست.. مامانم نیست منو دخت.. دخترم صدا بزنه.. /
دور سرت بگردم تو دختر کوچولوی منی/