سقوط میکند...
ساعتِ دیواری،
تیکتیکِ زمان،
مثلِ قطرههایِ سردِ خون
رویِ کفِ اتاق.
هیچچیز نیست.
جز این سیاهی که
از گوشههایِ چشم،
به درونِ سینهام رخنه میکند؛
مثلِ جوهری که در لیوانی از آب،
بیصدا،
تمامِ شفافیت را میبلعد.
من در انتظارِ چیزی هستم
که میدانم نمیآید؛
مثلِ انتظارِ سایهها
در زیرِ نورِ ماهِ تمامشده.
کلمات،
فقط تیکههایی از یخ هستند
که در دهانِ من،
پیش از آنکه گفته شوند،
ذوب میشوند...
و میگدازند.
بیصدا،
بیرنگ،
و بیهیچ.⚫💔